گورنوشته‌های مرده‌ا‌ی نیمه‌متحرک

goornevesht@gmail.com

سفید نوشتن

with 23 comments

تمام می‌شود این روزها و روزی هم روزگار ما. نمی‌دانم باید از نانوشتن شرمزده باشم یا نه. وانگهی در این ایام بیش از هر چه نوشته می‌شود می‌توان خواند؛ بیش از هر چه خوانده می‌شود می‌توان گفت؛ و بیش از هر چه گفته می‌شود می‌توان دید. نوشتن به کار روزگار «چه پیش آمد» و گاه جمود گدازه‌ها می‌آید وگرنه در میانه‌ی آتشفشان و گداختن‌ها از «چه پیش خواهد آمد» نوشتن بیهوده است.

Written by مرده ی نیمه متحرک

جولای 5, 2009 at 10:34 ق.ظ

ارسال شده در 5584

پیش رومانتیک‌های سیاسی ایران

with 23 comments

کلاسیسیزم (Classicism) در میانه قرن هفدهم میلادی حاکم بلامنازع هنر و سیاست اروپا بود. کلاسیک‌ها را شاید بتوان خردورزان صلب نام نهاد؛ آنها که معتقد بودند هنر فنی است فرمول‌دار و تحت تاثیر انقلاب صنعتی به دنبال آن بودند که فرمول‌های خاصی برای هنر پیدا کنند و هر آن‌چه را هنجارشکن می‌دیدند در هم می‌کوبیدند. رومانتیسیزم (Romanticism) قرن ۱۹ پاسخی منطقی بود به استبداد عقل و خرد در حیطه‌ی هنر و رومانتیک‌ها داعیه‌داران اعتبار تنوع و خلاقیت و خودمحوری بودند در مقابل نظم و انضباط جمعی و تخطی ناپذیر کلاسیسیزم. رومانتیسیزم دیدگاهی بود که با نظری مساعد به پدیده های عاطفی و تخیلی می‌نگریست و انسان را به درون خویش فرا می‌خواند. در عین حال استبداد ستیزی رومانتیک‌ها خود مصون از استبداد نبود تا آن‌جا که آیزا برلین از پیشگامان لیبرالیزم٬ رومانتیسیزم را «حکومت مستبدانه‌ی هنر بر زندگی» خواند. بعدها مدرنیزم آمد تا جمع خرد باشد و انسان و نه آن‌سان که رومانتیسیزم بود خردگریز بماند و نه چونان مشی کلاسیک‌ها خلاقیت‌ستیز. در میانه‌ی درد وضع حمل نوزاد رومانتیسیزم از مادر تندخوی کلاسیسیزم اما جنینی بود که به پیش رومانتیسیزم (Pre-romanticism) می‌شناسندش. پیش رومانتیسیزم هرچه بود نقد بود به استبداد و انعطاف ناپذیری و خودکامگی دوران کلاسیک. اگر نئوکلاسیک‌ها مظهر اعتقاد بی چون و چرا به نیروی تفکر و نظم طبیعت بودند و نیوتون‌وار در پی کشف و تسری قوانین فیزیکی هنر و اخلاق و سیاست می‌رفتند٬ پیش‌رومانتیکها بی ارائه‌ی هیچ آلترناتیو و جایگزینی منتقد سرسخت قواعد ارسطویی و خواستار در هم شکستن همه‌ی آن‌چه مربوط به گذشته بود شدند. نئوکلاسیکها درصدد تدوین قواعد اساسی زیبایی‌شناسی ٬آن هم یک بار برای همیشه٬ برآمدند و مانند لابرویر تالیف کتاب را به مثابه‌ی ساختن ساعت می‌دیدند و اثر هنری را بر اساس دستورالعمل آشپزی هنر می‌خواستند در حالی‌ که پیش رومانتیک‌ها فقط می‌گفتند داریم از این همه قانون‌مندی و تصلب خفه می‌شویم و هر بی‌نظمی در مقابل نظم کهن ستودنی و زیباست. جنبش پیش‌رومانتیک‌ها در عمل ستون فقرات تمدن غرب یعنی اصالت تفکر را نشانه رفته بود و نظم جدیدی درچنته نداشت تا قوتش را به اثبات رساند. آنها زیر سوال بردن و تاختن به گذشته را کافی می‌پنداشتند و در مقابل هر چه غیر از گذشته  پیش می‌آمد سر تعظیم فرو می‌آوردند.

در عرصه‌ی سیاست شاید بتوان محافظه‌کاری و سپس آریستوکراسی را نزدیکترین مکاتب به کلاسیسیزم دانست در حالی که سوسیالیزم مشرب رومانتیک‌ها بود و لیبرالیزم مطلوب مدرنیست‌ها. محافظه‌کاران طالبان نظم امتحان پس داده‌اند و سوسیالیست‌ها در پی نظم عادلانه و اخلاق محور. آن چه پیش رومانتیک‌ها را در سیاست نمایندگی می‌کرد آنارشی بود؛ یک گریز از انضباط مسلط دیرین اجتماعی و طغیان علیه پدرسالاری پیر و تمامیت‌خواه به هر قیمت ممکن. پادشاهی‌های اروپایی زیاد قدیمی شده بودند. از توتالیتاریزم آریستوکرات هیچ ندای نوینی در نمی‌آمد. مردم با سلطانشان آنقدر مشکل نداشتند که از تکراری بودن اوضاع خسته شده بودند لذا بناپارت را که تنها امپراطوری متفاوت بود پذیرفتند و پرستیدند. محافظه‌کاری چوب قدمت و فرتوت بودنش را بیش از مستبدانه بودنش می‌خورد. از دل سوسیالیزم هم باید استالین در می‌آمد تا ترکه‌ی ستبرش جان طبقه‌ای که به نامش شوروی پا گرفته بود به لب رساند و او را از صرافت حقوق مساوی بیاندازد. مردمان بلوک شرق بالاخره فهمیدند که تا وقتی حقوق اساسی در سفره نیست تقسیم مساوی آن به شوخی می‌ماند. لیبرالیزم هم اگرچه هنوز موفقترین اندیشه‌ی سیاسی-اقتصادی ست شاید در آینده‌ای نزدیک تاوان سیطره‌ی کاپیتال‌هایش را بدهد و بفهمد تضمینی قویتر از مالیات‌های سنگین نیاز است تا کاپیتالیزم ریشه‌ی رقبای نوپا ولی آینده‌دار خود را نخشکاند. توتالیتاریزم و استالینیزم و کاپیتالیزم هر یک به نوبه‌ی خود نقض مقصود خود شدند اما در عالم واقع هیچکدام تیشه بر بنیانشان نخورد و بقاشان ادامه یافت.  

از دل آنارشی پیش‌رومانتیک‌ها اما هیولایی متولد شد به نام فاشیزم. فاشیزم محصول خروش علیه سنت‌ها بود و یک آزمایشگاه تاریخی تا ببیند از نهاد بی‌نظمی چه بیرون می‌آید. ارزش‌های فاشیستی در ظاهر نو به نظر می‌رسیدند و می‌خواستند به پشتوانه‌ی پیشواها و ابرمردهاشان ملت‌هایی را بسازند که آقای دنیا باشند. نظام هیتلری هم المپیک را می‌خواست و هم مرزهای سرزمینی جدید را. او هم بمب اتم می‌خواست و هم تکنولوژی برتر پزشکی را. او توتالیتری نبود که فئودال‌ها را قانع کرده باشد بهترین حافظ منافع محافظه‌کارانه و ارزش‌های دینی و ملی اجدادیشان است و بنابراین قدرتش مشروع می باشد. او دیکتاتور بود و طرفدار نظمی که از به هم ریختن بازی و کنار هم چیدن مجدد پازل‌ها بر‌می‌آمد و مشروعیت دغدغه واپسینش به شمار می آمد. چنین دگردیسی را نمی‌شد با اخلاقیات پیشین و در صلح پیش برد. لازم بود نظم دنیا به هم بریزد و ارزش‌های آزمایش پس نداده‌ی نوین دیکته شوند. لازم بود هر آن‌چه بر ستون گذشته بنا شده است فرو بریزد مگر به دستان توانمند ابرمرد از بطن آوار عمارتی نو و شگرف معماری شود. پیشوا بهترین نماد آینده است و در این راه هیچ چیزی را که بویی از گذشته دارد بر نمی‌تابد. جهان‌بینی فاشیست‌ها آزمایشگاهی ست و روش آنان در پی‌ریزی نظم نوین همانا آزمون و خطاست لذا هر خطایی خود ذاتن مطلوب و عین هدف به شمار می‌آید. فاشیزم هر چه را خراب می‌شود می‌ستاید چون نمی‌توان به عمارت‌های قدیمی که یک روز آبشان نشت می‌کند و فردا گوشه‌ای از سقفشان می‌ریزد و پس‌فردا بنیانشان را موریانه فرو خواهد ریخت دل بست. می‌گویند هیتلر در اوج بمباران برلین٬ ماکت معماری برلین جدید را نشان سران حزب نازی‌داد و از این که روسها کارش را برای تخریب معماری کهن برلین ساده ساخته‌اند٬ ابراز خشنودی کرد.

تقابل با آنارشی از طریق روی آوردن به ارزش‌های محافظه‌کارانه و اتکا به دلپذیری گذشته بدترین استراتژی‌های سیاسی است. کسانی که دل در گروی چنین رویکردی دارند هنوز درک نکرده‌اند که آنارشی خود فریاد خستگی انسان‌هاست به آن‌چه بر آنها در همان گذشته رفته است. موسوی رومانتیک که آمده بود تا ندای سوسیالیزم سر دهد امروز به سرعت دارد تبدیل می‌شود به نماینده‌ی محافظه‌کاران ایران. رومانتیسیزم سیاسی او در واژگان عدالت و اخلاق می‌ریزد و سوسیالیزم عین رزومه‌ی اوست. اما او اکنون اسطوره‌ی گذشته٬ نماد محافظه‌کاری٬ و مدافع ارزش‌های سنتی است و سخت بتواند کشتی ایران را از طوفان خروشیدن علیه سنت‌ها برهاند.  سوسیالیزم موسوی برای من هیچ درخشندگی ندارد و ائتلاف سیاسی حول او را که یک سرش محافظه‌کاران اصول‌گرایی چون ناطق نوری هستند و سر دیگرش محافظه‌کاران اصلاح‌طلبی چون هاشمی و خاتمی نه تنها ناپایدار می‌بینم بلکه رفته رفته همین ائتلاف دارد دردسر منسوب به سنتها بودن را بر مبارزه‌اش هوار می‌کند. لیبرالیزمی را که امروز کروبی منادیش شده است هم با توجه به حامل نامتناسب و جبهه‌ای که در میانه‌ی راه از یار‌گیری بیشتر و تقویت گفتمان باز مانده است امیدوار کننده نمی‌بینم. اگر سال ۸۴ پیش چشمانمان پیش رومانتیک‌ها بازی را از کلاسیک‌ها بردند این بار آیا باید شاهد شکست رومانتیک‌ها -آن هم تازه به گناه کلاسیک‌ها- در مقابلشان باشیم؟ آیا آنارشی و خشم علیه نظم کهن نیمه‌ی تاریک خود را نیز به این ملت می‌نمایاند؟ تاکتیک تیم احمدی‌نژاد در شرایطی که صدای لیبرالیزم در این حوالی در نیامده سرکوب می‌شود عالی است چون در این دو هفته همه‌ی تلاششان این بوده است که موسوی را جزئی از کلاسیسیزم ایران بعد از انقلاب نشان دهند. موسوی در مناظره‌ی معروفش با احمدی‌نژاد حتی در همان لحظات اوج پایانی رقیب را متهم کرد که از قانون می‌گریزد و به هر برنامه‌ای که بخواهد او را در چارچوبی قانونی -گیرم قانون اساسی باشد- مهار کند پشت پا می‌زند. این همان چیزی بود که احمدی‌نژاد خود در سراسر مناظره تبیین کرده بود و می‌خواست نشان دهد کسی ست خارج از حاکمیت و طالب قانونی نو و نانوشته. احمدی‌نژاد در مصاحبه‌اش با مرتضی حیدری به پوزخند گفت آقایان می‌خواهند ما را بیست سال عقب ببرند و ما می‌گوییم شما را به آینده خواهیم برد. او نمی‌گوید این آینده چیست چون خود نیز دقیقن دورنمایی از آن ندارد. ایران او غیر قابل پیش‌بینی ست و مرهون آن‌چه از قبل آزمون و خطا بیرون بیاید. پارادوکس منطقی داستان هم اینجاست که حتی آمدن موسوی تا روزی که فضای لیبرال رسانه‌ای -که این روزها عجیب فقدان آن لمس می‌شود- مهیا نگردد٬ بسترسازی دوباره‌ای است برای بروز مجدد آنارشیست‌ها و آزمونی و خطایی تازه.

کل اگر طبیب بودی

with 11 comments

تحت عنوان اصول مصاحبه با بیمار به پزشکان آموخته می‌شود که در مقام همدردی با بیمار از گفتن این‌ که «من هم مثل تو همین مشکل را دارم» پرهیز کنید. مثلن اگر بیمار گفت افسرده است نگویید «می‌فهمم؛ من هم افسره‌ام و می‌دانم افسردگی بد دردی ست» زیرا بیمار الزامن این جمله را حمل بر عمق درک شما از بیماری خود نخواهد کرد بلکه فکر می‌کند «کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی»!  

کاندیداهای ریاست جمهوری همیشه قصد ترمیم وضع اقتصادی اسف‌بار موجود را دارند. بعد در نشان دادن آن که کدامشان بیشتر مستضعفند و آه ندارند با ناله سودا کنند و از پس اجاره‌بهای خانه‌شان به سختی بر می‌آیند و گرانی گوشت و میوه کمرشان را خم کرده است با هم رقابت می‌کنند. بعد رای هم می‌آورند. بعد من مطمئن می‌شوم که آن اصول مصاحبه‌ی بالینی به کار مریض ایرانی نمی‌آید.

Written by مرده ی نیمه متحرک

ژوئن 1, 2009 at 10:06 ق.ظ

نقدها را بود آیا که عیاری گیرند

with 5 comments

 

رضا جان؛ 

می‌گویی: بلاهت را در مورد کسانی به کار بردم که به نیت اصلاح قصد شرکت در انتخابات ندارند و در جایی دیگر نیز نوع استدلالهای اطرافیان فعلی کروبی بخصوص زیدآبادی را این‌گونه دانستم که کماکان بر روی این حرفم باقی هستم. زیرا کسی که از بین همه شرایط ریاست جمهوری صرف دیدار با ساسی مانکن را علت رای دادن خود می‌داند ابله است از نظر من.  

می گویم: نیت خوانی کار علمی نیست و می توان برای حامیان میرحسین هم نیت‌های پلید شمرد. زیدآبادی به اسم ساسی مانکن به رفتاری که شهروندان را به درجه‌ی یک و دو یا خودی و غیر خودی تقسیم می‌کند تاخته است و اگر متن را هم در کنار تیتر بخوانی متوجه مطلب می‌شوی. 

می‌گویی: آدمها سعی می‌کنند در جاهایی که سنبه استدلالشان پرزورتر است پررنگ‌تر جلوه کنند و به اصلاح بولد شوند اما از قسمتهای دیگر سرسری گذشته و تقریبا زیرسبیلی رد می‌کنند قضیه را. 

می‌گویم: من شخصن سعی می‌کنم قسمتهای مهم حرفهایم را با فونت درشت و بولد بنویسم تا پاسخ داده شود وگرنه سخت است به تک‌تک جملات متن پاسخ گفتن؛ کاری که امروز دارم می‌کنم.  

می‌گویی: بیش از حد به آیتم‌های هیجانی بها داده‌ام و مصداق این انتخاب هیجانی بیشتر به کار همان جامعه آمریکایی می آید تا ایران. در انتخابات سالهای گذشته لزوما فرد خوش‌صحبت‌تر و خوش‌پوش‌تر برنده نبوده است. 

می‌گویم: اولن تصمیم انتخاباتی یک انتخاب هیجانی (اگرچه در کرانه‌ی [Extremity  ] منطقی‌تر آن) است چون گزاره نیست که بتواند ارزش درست و غلط بگیرد. ثانین خوش‌پوشی یا خوش صحبتی نسبی است و گاهی ادبیات کوچه بازاری و زشت‌رویی می تواند مردم کوچه و بازار یا آنها که زشت‌رویی می‌پسندند را به کاندیدایی پیوند دهد. ثالثن آیتم‌های هیجانی فقط خوش پوشی و خوش‌صحبتی نیست. در جامعه‌ی ما سید بودن و فرض این که خاتمی دشمن هاشمی ست نمونه‌های هیجانی بوده‌اند. جدا از سوابق موسوی که من آن را بسیار تیره و تارتر از کروبی یافته‌ام ولی تو گفتی از نبش قبر دهه‌ی شصت و جو انقلابی چیزی عایدمان نمی‌شود. اگر بنا باشد سوابق میرحسین و موضع‌گیری‌هایش را بررسی کنیم که اوضاع خیلی بدتر می‌شود. مهم اما این است که امروز موسوی اصرار دارد همان حرفها را تحت عنوان «احیای ارزش‌های انقلاب» و «دامپینگ مرفهین بی‌درد» و «اسلام ناب محمدی و اسلام پابرهنگان» احیا کند که من فرسنگها فاصله دارم از این گفتمان.   

بنابراین چه به اعتبار سوابق و چه به اعتبار گفتمان پیش‌رو من دلیلی بر برتری میرحسبن نمی‌بینم در حالی که جنرال اپیرنس کروبی را ضعف بزرگ او در جذب آرای شهری و قوت او در جذب آرای روستایی می‌شمارم.

می‌گویی: اینکه لزوما برگشت به دهه ۶۰ باید همراه شود با نشان دادن نکبتهایش ،‌گزاره درستی نیست چون این نکبتهایی که بخصوص در حال حاضر به آن اشاره می‌شود به طور عمده ربطی به موسوی نداشته است. طبعا این قضیه غیرمنطقی است که اگر موسوی در آن برهه در عرصه‌ای موفق بوده باید جوابگوی تمام نقایص‌اش هم باشد. 

می‌گویم: آخر من نفهمیدم پرسش از گذشته از جمله انقلاب فرهنگی و اعدام‌ها مشکلی از ما حل می‌کند یا نمی‌کند. اگر بخواهی ظرف دو روز موضع‌گیری‌های موسوی دهه‌ی ۶۰ را از کتاب‌های تاریخ انقلابی که در خانه دارم استخراج می‌کنم و همین‌جا منتشرشان می‌کنم تا ببینی چقدر آن نکبتها به او مربوط بوده است. فکر می‌کنم این حرف منطقی است که کسی که می‌خواهد قوتهای عملکردش در آن روزگار به چشم بیاید پاسخگوی نواقص عملکرد خودش هم باشد. اگر باید فراموش شود همه‌اش با هم فراموش شود و اگر بناست یادآوری شود باز همه‌اش با هم. 

می‌گویی: کاری که سروش می‌کند دوری جستن از گذشته‌اش نیست. بلکه توپ را انداختن در زمین دیگر شخصیتهای دهه 60 است. به عبارتی اگر کسی از گذشته‌اش پشیمان باشد باید نقش‌اش را پذیرفته و بابتش اظهار ندامت کند. اما سروش تنها کاری که می‌کند رفع اتهام از سوی خودش و متهم کردن دیگران است. 

می‌گویم: ۱- در مقایسه با میرحسین٬ این آدمها از جمله سروش از گذشته دوری می‌کنند و هیچ حرفی در تایید و اصرار بر احیای «ارزشها!!!» ندارند. ۲- سروش تنها کاری که می‌کند فرافکنی نیست بلکه گفته است انقلاب فرهنگی و بستن دانشگاه‌ها را ٬خوب یا بد٬ دیگرانی جز او معماری کردند و نقش او فعالیت در ستاد انقلاب فرهنگی بوده است که وظیفه‌اش پیشنهاد قوانین برای بازگشایی دانشگاه‌ها بوده است. ۳- دفعه‌ی بعد اگر خواستی سروش را در این داستان محکوم کنی لطفن جزئیات مصوبات ستاد انقلاب فرهنگی را که سروش به خاطر رای مثبت دادن به آن باید عذرخواهی کند نام ببر. برای بازگشایی دانشگاه‌ها کلیت چنان ستادی نیاز بود. حضور در چنان مجموعه‌ای مشروط به این که بتوان تاثیر مثبت گذاشت قابل ستایش هم هست. سروش هم بارها گفته است از وقتی دیده است حرف‌هایش دیگر در شورا خریدار ندارد استعفا می‌دهد (تنها عضو مستعفی شوراست) و دیگر سمت حکومتی قبول نکرده است. ۴- نمی‌دانم نجفی چه گفته است ولی اگر حرفهایش مستند است آدرس بده تا بخوانیم. ۵- حرف میرحسین در پاسخ به دانشجویی که از ایشان درباره‌ی نقشش در انقلاب فرهنگی پرسید نه تنها گفت نقشی نداشته است (که دلیل آوردم چرا دروغ می‌گوید و تو گفتی پرداختن به این موضوع مشکلی از ما حل نمی‌کند) بلکه فرافکنی می‌کند که امثال آقای سروش در ستاد بودند که یعنی آنها کردند و من بی‌تقصیرم! 

گفته‌ای: اگر از آن قسمت احیای دموکراسی و حقوق شهروندی بگذریم که بیشتر به شعار می‌ماند تا عمل، رجعت به گذشته لزوما اتفاق ناخوشایندی نیست. به عبارتی اگر کسی در آمریکا مثلا از دوره طلایی اقتصاد دوران کلینتون تعریف کند و در وضع فعلی اقتصادی نوید بازگشت آن دوران طلایی را بدهد کار نابخردانه‌ای انجام نداده است. 

می‌گویم: ۱-  تمام حرفهایی را که من در دو پست درباره‌ی گفتمان و اهمیت آن گفته‌ام را شعار دیده‌ای و نمی‌گویی چرا. جوابش این است که من بیشتر عمل می‌بینمشان تا شعار. ۲- رجعت به گذشته نه الزامن بد است نه نابخردانه. من فکر می‌کنم خیلی خریدار ندارد. نظرم است فقط. نشانه‌اش هیلاری که می‌خواست خودش را به گذشته‌ی همان بیل کلینتونی که مثال زدی وصل کند و مجبور شد انتقادات مربوط به کاستی‌های دوران شوهرش را هم جواب بدهد. حالا اگر فکر می‌کنی این برگ٬ برنده است کما این که کمپین موسوی هم چنین فکر می‌کند حرفی نیست.

می‌گویی: عقیده بیش‌بها داده شده   -Overvalued Idea-   یک قدم مانده است تا هذیان. به عبارتی آن ارتباط نصفه و نیمه‌اش را با حقیقت حفظ کرده. حالا با چه متر و معیاری تو ادعا می‌کنی کروبی نسبت به 4 سال که چه عرض کنم، به همین چند ماه قبل‌تر عوض شده است؟! الغرض خواستم بگویم این تغییری که تو از آن دم می‌زنی در مورد کروبی اتفاق نیفتاده است. بلکه تنها یک موج سواری لحظه‌ای است برای برنده شدن. زیرا چنین تغییری نیاز به یک بازه زمانی خیلی بیشتر دارد. خیلی بیشتر از چیزی که امروز در مورد کروبی شاهدش هستیم. 

می‌گویم: یکم من گفتم دارم بین گفتمان نامناسب و حامل متناسب با آن و گفتمان مناسب و حامل نامتناسب با آن دومی را انتخاب می‌کنم چرا که اصولن گفتمان «ارزش‌های انقلاب و …» را از بیخ قبول ندارم که بخواهم ببینم مدعی آن دارد راست می‌گوید یا نه. دوم گفتم اگر این ایراد است٬ ایراد به طرف مقابل هم وارد است چه آنها که روزگاری نه چندان دور کروبی را به چوب اصلاح‌طلب تفریطی بودن راندند٬ امروز تفریط میرحسین را نشانه‌ی رویکردی عاقلانه و سیاست‌ورزی خردمندانه می‌شمارند. سوم کروبی که همیشه شناخته‌ام کسی است که اگر با مواضعت مخالف است هم تا آخر پای حمایت از آزادی تو می‌ایستد و از ترس مواضع این و آن نبوده است که در همه‌ی این ۱۰ سال از نهضت آزادی گرفته است تا شیرین عبادی با او دیدار می‌کنند و از حقوق عماد‌الدین باقی تا خانواده‌ی دانشجویان سیاسی را پیگیری می‌کند. چهارم دقیقن چقدر باید طول بکشد تا مواضع سیاسی کسی تغییر کند؟ ۴ سال احمدی‌نژاد خیلی‌ها را تغییر داده است. من دلایلی را که فکر می کنم باعث تغییر کسی شود برشمردم ولی این به دیدگاه من نسبت به زندگی بر می گردد که انتظار ندارم مورد توافق واقع شود. من معتقدم در جامعه وارد نقشی می شوی که برنامه اش را نداشته ای و بعد آرام آرام آن نقش تو را عوض می کند. وقتی شدی مرجع مردم بی‌پناهی که عزیزانشان در زنداند؛ وقتی شدی مدیر مسوول یک روزنامه‌ی اصلاح‌طلب؛ و وقتی از جمع دوستان طرد شدی و درد مطرودان را لمس کردی٬ عوض می شوی. پنجم من اصلن فرض را می گذارم به این که کروبی از ۴ سال پیش تغییری نکرده است. باز ترجیح می‌دهم به کروبی ۴ سال پیش رای بدهم تا میرحسین دل‌خسته از تباه شدن ارزش‌های انقلابی چند هفته ‌پیش.

می‌گویی: در مورد طبقه متوسط با تو موافقم. اصولا ما طیف وسیعی از صدکهای جامعه را طبقه متوسط در نظر می‌گیریم. که شاید تنها درصد اندکی شامل آن شود. به همین خاطر هم هست که طبقه متوسط کم اثر است.  آن طبقه متوسطی که طرز فکر ما را به رسمیت می‌شناسند به قدری اندک هستند که بشود از آنها در انتخابات چشم‌پوشی کرد. اما در مورد 16 میلیون و … من فکر کنم آن بیست که تو می‌گویی نهایتا 7-8 میلیون بیشتر نیست. در دوره اول رای کروبی که اکثریت‌اش 50 هزار تومانی‌ها بودند. رای مهرعلیزاده هم که قومیتی بود. رای رفسنجانی هم ملغمه ای از اصلاح‌طلب و اصول‌گرا و طبقه متوسط و پایین و … را با خود داشت که قابل تفکیک نیست. اما در دور دوم ده میلیون به رفسنجانی رای دادند. از این تعداد اگر 80٪ شان آن بدنه‌ای باشند که تو از آن سخن می‌گویی دست بالا می‌شود 8 میلیون. 

می‌گویم: ۱- اصلاح‌طلبان کاری که باید بکنند توانمندسازی٬ هویت سازی٬ و افزایش جمعیت طبقه‌ی متوسط است نه بریدن و قهر کردن با آنها. تغییر گفتمان‌های اساسی و قلب ماهیت از خواسته‌های اصلی این طبقه را بی اعتمادتر می‌کند. ۲- به حساب من این بوق بوق‌هایی که امروز توی خیابان می‌بینیم و نوجوانان دهه‌ی شصتی که با ماشین‌هایشان قیقاژ می‌دهند و به بهانه‌ی دستبند سبزشان شماره تلفن رد و بدل می‌کنند٬ سال ۸۴ همینها را برای هاشمی می‌کردند. یهت بشود رای هاشمی را که شهره بود به مال‌اندوزی٬ قدرت‌طلبی٬ و آخوند مدرن بودن چسباند به اصولگرایان. من نصف رای کروبی را به حساب اصلاح‌طلبان گذاشتم٬ رای مهر علیزاده را حساب نکردم٬ و نصف رای قالیباف را به حساب اصلاح‌طلبان ریختم و عدد ۱۶ میلیون گیرم آمد. ۳- تو بگو ۸ میلیون رای اصلن! چطور می‌خواهی این ۸ میلیون که پای داستان سفت ایستاده‌اند را نادیده‌ بگیری؟! احمدی‌نژاد ۴ سال است به میل ۶ میلیون رای مرحله‌ی اولش عمل می‌کند و از من بپرسی می‌گویم کار درستی می‌کند. نه که انتظار داشته باشی ۸ میلیون بی چون و چرا و بی توقع به تو رای بدهند که تازه ۴ سال توی سرشان بزنی که من رییس جمهور آنهایی هستم که شما از ایشان نیستید! اگر امروز کسی را به گداپروری متهم می‌کنیم٬ من نمی‌خواهم به کسی رای داده باشم که اگر گداپرور نیست اما انگار از سفله‌پروری بدش نمی‌آید.

رضا جان٬ اختلاف نظر انتخاباتی من و تو بیشتر همین جاست اتفاقن. من می‌گویم باید رای را بسازی نه این که منت بگذاری که تشریف آورده‌ای تا دیگران بتوانند به پای قدوم نازنینت رای نثار کنند. حمایت بی‌توقع خاتمی و رای بی‌ضمانت مشارکت و مجاهدین به ابراز ارادت می‌ماند نه یک فعالیت واقعی سیاسی. حرف اصلی بیانیه‌های حمایتشان از موسوی که کاش نمی‌دادند چون من هنوز آنقدر قانع نشده بودم که به ایشان رای ندهم٬ رای آور بودن موسوی بود. یک حزب باید ادعایشش شود که من می‌توانم ۳ میلیون رای دکتر معین را برای تو رزرو کنم؛ کاری که می‌تواند و آن وقت در مقابلش این انتظارات را دارم و این تعهدات را باید بدهی و بلند بلند هم می‌روم به هم‌اندیشان حزبیم می‌گویم من به پشتوانه‌ی این تعهدات از فلانی حمایت می‌کنم. دفتر تحکیم اول این کار را کرد و در عجبم عقل این بچه‌ها بیشتر از بزرگترهاشان می‌رسد. اگر نیازمندی مطلق سیاستمدار به حزب و لابی او را به ورطه‌ی تدارکاتچی بودن می‌اندازد٬ بی‌نیازی از حمایت و لابی هم از سیاستمدار یک موجود خودرای و غیرقابل پیش‌بینی می سازد. مخابره کردند که احمدی‌نژاد به عسگراولادی گفته است «مگر خود شما اگر کاندیدا بشوی چقدر رای داری که من را تهدید می‌کنی حمایتت را از دست می‌دهم! این است عاقبت بی‌نیازی به حامیان.» این است که من کاریزما بودن در دنیای سیاست را ٬آن هم این گونه بی‌دلیل٬ سرزنش می‌کنم نه ستایش.  

می‌گویی: خوب فکر کنم بارزترین پارادوکس صحبتهایت در همین قسمت است. تو از سویی به کارکرد حزب معتقدی و حزب کروبی را یکی از امتیازاتش می‌دانی اما وقتی نوبت می‌رسد به کارگزاران دقیقا نظرت وارونه می‌شود. تو گفته‌ای اعتبار کارگزاران را به مهاجرانی و کرباسچی می‌دانی. خوب این یک نظر شخصی است اما فکر کنم تفکر حزبی چنین چیزی را برنمی‌تابد. در نهایت پاسخ من را ندادی که چرا هیچکدام از احزاب اصلاح‌طلب پشت کروبی نایستادند؟! حتی مجمع روحانیون مبارز هم که تو اسمش را نیاوردی هم پشت کروبی نایستاد؟! 

می‌گویم: به کارکرد حزب معتقدم و تا جایی که یادم می‌آید حزب کروبی را از امتیازتش نمی‌دانم. یعنی من حتی در اسم بردن از احزاب به روحانیون٬ اعتماد ملی٬ همبستگی٬ ادوار تحکیم٬ و احزاب کارگری اشاره نکرده‌ام چون خیلی پایین‌تر از استانداردهایم می‌دانمشان. اول این که من در ایران یک حزب می‌شناسم و آن هم مشارکت. حزب چرخش حداقلی پایین به بالا را تامین می‌کند؛ کنگره‌های سالانه‌اش سر موقع است؛ و برای جذب عضو برنامه دارد. نخبه‌محوری و سفله‌محوری آن‌قدر در احزاب دیگر موج می‌زند که حزب ندانمشان. اما در میان احزابی که نخبه‌محورند کارگزاران و مجاهدین را نام بردم که نخبگانشان را قبول دارم یا داشتم نه حزب بودنشان را. چون این احزاب اعتبارشان را از نخبگانشان می‌گیرند٬ در نبود همان نخبگان اعتبارشان را از دست می‌دهند. طبیعتن اسم کارگزاران به کرباسچی٬ مهاجرانی٬ نجفی٬ نوربخش٬ عطریانفر اعتبار نداد. اگر روال اعتباربخشی وجود داشت معکوس بود. من هیچوقت نگاه نمی‌کنم رای محمد هاشمی یا مرعشی با چه کسی است و به حزبی که نظر اینها بر تارکش می‌درخشد هم اعتنایی نمی‌کنم. در مقابل صفدر حسینی و احمد خرم و شهاب طباطبایی و نعیمی‌پور و … اعتبارشان را مستقیم از مشارکت می‌گیرند و در نبودن ۳ نفر از بین محمدرضا خاتمی٬ حجاریان٬ تاج‌زاده٬ میردامادی٬ بیطرف٬ رمضان زاده٬ جلایی‌پور٬ کولایی٬ شیرزاد٬ و … فشل نمی‌شود. دفتر تحکیم هم مانند احزاب کارگری به دلایل ماهوی سندیکاست و نه حزب اما در تاثیر‌گذاریش همین بس که امثال تو محکومش می‌کنند که آنقدر موثر است که با تحریم کردن انتخابات می‌تواند باعث ریزش واقعی رای دهندگان طیقه‌ی متوسط شود. تاثیری که احتمالن تحریم نکردن‌های مشارکت و مجاهدین و … نداشته است! جواب این سوال که چرا مشارکت یا مجاهدین پشت کروبی نایستاد یک جمله‌ی کوتاه است: «اشتباه کرد». اشتباهش را در بند قبلی کامل توضیح دادم اما اینجا فقط به چند دلیل دیگر اشاره می‌کنم: 

۱ - برای مشارکت رای خاتمی مهمتر از رای خودش است همان اشتباهی که کارگزاران مکرر با هاشمی تکرار کرده است. ۲- مشارکت (و مجاهدین) رای‌آور بودن موسوی را ملاک دوم انتخاب قرار داد و این را عیان بیان کرد و کارکرد خود را به عنوان حزب و در جهت رای‌ساز بودن دستکم گرفت. ۳- اعضای مشارکت (و مجاهدین) کینه‌ی کروبی را به دل دارند که چرا با وجود رد صلاحیت‌های گسترده در انتخابات مجلس هفتم کاندیدا شد و در کوبیدن و بی‌اعتبار کردن کروبی در این سال‌ها کم نگذاشته‌اند. در عین حال از مخدوش شدن چهره‌ی خاتمی در انظار عمومی می‌ترسند و اشتباهات مشابه خاتمی (از جمله برگزاری انتخابات همان مجلس هفتم) را نادیده می‌گیرند. آنها حتی حاضر نشدند نظر کروبی را برای کاندیداتوری خاتمی یا میرحسین بدانند. مشکلات شخصی بین اینها آن قدر زیاد شده است که به حمایت و عدم حمایتشان نمی‌شود دل خوش کرد. 

گفته‌ای: زیدآبادی را کماکان یک ابله تندرو می‌دانم که 4 سال قبل در رده تحریمی‌ها باعث تسهیل ورود احمدی‌نژاد شد. این پاسخت در کامنتدونی‌ات را هم قبول ندارم که تقصیر مردم است که گول زید‌آبادی و امثالش را خوردند. به هر‌حال وقتی کسی از یک سطح بالاتر به قضیه نگاه می‌کند قاعدتا نقش‌ عمده‌ای دارد در به حرکت درآوردن جامعه. استدلالت در کامنت دونی بیشتر یک سفسطه است تا استدلال منطقی. اینکه وضع اقتصادی فعلی را به خاطر دولت موسوی بدانیم از آن حرفهای خنده‌داری است که فقط از زیدآبادی برمی‌آید. در دوره‌های اخیر انتخابات و بحث و فحص‌ها هیچگاه صحبت از نقش دولت موسوی در اقتصاد نبوده اما چگونه به یکباره همه تقصیرات به گردن موسوی انداخته می‌شود !؟ و از همه جالب‌تر آن تکه است که می‌گوید ما قصد داشتیم عبدالله نوری را معرفی کنیم. هر بچه مدرسه‌ای‌ می‌داند شانس تایید شدن نوری از چند درصد تجاوز نمی‌کرد!‌ 

می‌گویم: یکم٬ قضاوت سفسطه بودن و نبودن حرفهای مرا به عهده‌ی کسانی که حرفهای من و تو را می‌خوانند. به هر حال تو خودت یک طرف بحثی و قضاوتت تورش دارد. دوم٬ من پاتولوژی طبقه‌ی متوسطی را که هنوز آن قدر بالغ نیست تا سره از ناسره باز شناسد توضیح داده‌ام و ‌می‌گویم مسولیت زید‌آبادی هر چقدر هم بزرگ باشد از مسولیت مخاطبین نمی‌کاهد. سوم٬ انسان‌ها را باید در حد وسعشان مواخذه کرد. شخص خاتمی پرمسوولیت‌ترین و به همین دلیل مقصرترین فرد در پیش آمدن وضعیت فعلی است اما نشنیدم او را ابله خطاب کرده باشی. چهارم٬ زید‌آبادی تنها کسی نبود که تحریم کرد. او از معدود کسانی بود که این را آشکار گفت. مقصریابی خصلت فرهنگی ماست و بین این همه آدم مقصر درشت یقه‌ی زیدآبادی را چسبیدن که اصولن صدایش اینقدر شنیده نمی‌شود و تحصیل‌کردگان هم او را نمی‌شناسند٬   پنجم٬ تا دیروز می‌شد هر حرفی در ستایش دولت موسوی گفت و گفت زمان موسوی ایران بهشت بود. امروز باید کاندیدا جواب پس بدهد و بگوید واقعن این‌طور بوده است یا نه. مشکل من این است که از اقتصاد سر در نمی‌آورم اما اینقدر می‌دانم که خاطره‌ی خوش من و اطرافیانم از خاتمی یا خاطرات مخدوشم از میرحسین که چیز زیاد بدی یادم نمی‌آید قابل تعمیم به چند ده میلیون آدم نیست. میرحسین اگر افتخار می‌کند به اقتصاد آن دوران و از نبود تورم می‌گوید حتمن بهتر از هر کسی از پس جواب دادن به اینها [لینک] و [لینک] بر می‌آید. ششم٬ اگر خیلی دنبال غضنفر می‌گردی یک نگاهی به این [لینک] هم بیانداز. هفتم٬ آمدن نوری و گذشتن از سد نظارت استصوابی هم راه دارد. البته من قبول دارم بچه مدرسه‌ای ها جز راه حل‌های نوشته شده‌ی داخل کتابهایشان زیاد درباره‌ی چیزهای دیگر فکر نمی‌کنند. «نمی‌شود» و «نمی‌توان» را جلوی خیلی از جمله‌ها می‌گذارند. مهم آنانند که درباره‌ی راه و روش «شدن» فکر می‌کنند. 

می‌گویی: پارادوکس دوم قضایا اینکه تو به موسوی به خاطر انتخاب گفتمان اصولگرایی‌اش می‌تازی و او را اصولگرا می‌دانی نه اصلاح‌طلب. علیرغم اینکه به جبهه اصلاح‌طلبان نزدیکتر است. اما اگر قالیباف کاندید می‌شد به قالیباف رای می‌دادی که یک اصولگرای صرف است. اما تکنوکرات بودن و عملگرایی‌اش را مدنظر قرار می‌دادی و بی‌خیال اصولگرایی‌اش می‌شدی اما در مورد موسوی دقیقا عکس قضیه اتفاق می‌افتد و آن تکه اصلاح‌طلبی-اصولگرایی از همه چیز مهم‌تر می‌شود!؟ 

می‌گویم: هنوز هم اگر قالیباف می‌بود احتمالن به او رای می‌دادم. او را اصولگرای صرف نمی‌دانم کما این که میرحسین را اصولگرای صرف نمی‌دانم. فرق اصلی قالیباف با میرحسین این است که به اسم اصلاحات گفتمان «ارزش‌ها» را زنده نمی‌کند که هیچ٬ اصولن بعید می‌دانم ما جملات آن چنانی موسوی را از دهان قالیباف می‌شنیدیم. آن وقت تازه نمی‌دانم بودن کسی مثل کرباسچی در کنار کروبی مرا متقاعد می‌کرد که وزنه‌ی تکتوکراسی یک کاندیدای اصلاح‌طلب آنقدر هست که از ارزش‌های قالیباف چشم بپوشم و گفتمان «حقوق شهروندی» را هم ارج بگذارم.

 

Written by مرده ی نیمه متحرک

می 30, 2009 at 3:07 ب.ظ

عوارض همبازی نشدن با ساسی مانکن

with 14 comments

رضا جان٬ من هم حرفم را با استناد به نتایج این نظرسنجی و برتری بلامنازع ۵۵ درصدی احمدی‌نژاد شروع می‌کنم تا دیگر لازم نباید توضیح بدهم چه اتفاقی پیش روی ماست. اتفاقن و با توجه به افت رای‌های کروبی در نظرسنجی مذکور می‌خواهم بگویم کمپین هر دو طرف راهی بسیار خطرناک را در پیش گرفته‌اند. عاقبت متهم کردن رای دهندگان به کروبی به حماقت یا کینه‌ای بودن یا … چیزی جز برد تک مرحله‌ای احمدی‌نژاد نخواهد بود. با این وضعیت به نوبه‌ی خودم قصد ندارم حرف تندی علیه میرحسین بزنم. البته سرانجام غیر قابل اجتناب انتخاب بین بد و بدتر یکی هم همین است که تو مجبور می‌شوی برای دفاع از رایت ثابت کنی چه کسی بدتر است و مانیفست هر یک از ما می‌شود شرح بدتری آن دیگری. به هر حال من قصد دارم بحثم را بیشتر تئوریک کنم و فرض را می‌گذارم بر این که لااقل خوانندگان و پیگیران بحث ما درباره‌ی اصل رای دادن به توافق رسیده باشند. تاکید می‌کنم نمی‌خواهم کسی را از رای دادن به میرحسین بازدارم بلکه ترجیح می‌دهم کسانی که قصد رای دادن به کروبی دارند را تشویق و آنها را که هنوز تصمیم به مشارکت ندارند به کروبی متمایل کنم. ضمنن یکی از بهترین حالت‌های ممکن از دید من این است که موسوی با جلب نظر اطرافیان و سپس رای دهندگان به کروبی در دور دوم به قدرت برسد وگرنه این بی‌لطفی شدید ایشان به طبقه‌ی متوسط را منتهایی دل‌فریب نمی‌بینم. 

انتخاب هیجانی  

رضا جان٬ اسم انتخاب تو را هیجانی و احیانن انتخاب خود را غیر هیجانی نگذاشتم. لفظ انتخاب هیجانی (Emotional) در مقابل انتخاب منطقی (Logical) را از کتاب «The Political Brain» وام گرفته‌ام که در ایام انتخابات امریکا در سی ان ان تبلیغش را دیدم و دو سه فصلش را خواندم. هرگونه انتخاب غیر گزاره‌ای (که ارزش درست و غلط برشان تعلق بگیرد) تحت این عنوان جای می‌گیرد. در این میانه مثال انتخابات در کرانه‌ی منطقی‌تر طیف انتخاب هیجانی قرار می‌گیرد و مثال دلداگی به تیم فوتبال در کرانه‌ی عاطفی‌تر آن. این هیجان البته منطق خود را دارد و مثل سلیقه‌ است که فکر نادرست می‌کنیم اگر تنوع آن را تصادفی و اتفاقی بدانیم. قبلن در مباحث داروینی در این‌باره صحبت کرده‌ام. مطابق مطالب کتاب فوق که توسط یک روانشناس و نورولوژیست سرشناس نوشته شده است٬ در سیاست و خصوصن انتخابات هرگاه منطق و عواطف در مقابل هم قرار می‌گیرند٬ عواطف پیروز قطعی هستند. کتاب مفصلن درباره میمیک چهره‌ی کاندیداها و لحن حرف زدنهاشان و لباس پوشیدن و … بحث کرده است و می‌گوید تعیین نتیجه‌ی انتخابات به برنامه و مباحث بر نمی‌گردد. به باور من کروبی بیش از دیگر کاندیداها چوب جنرال اپیرنس (General Appearance) را می‌خورد؛ آخوند بودنش٬ لحنش٬ لهجه‌اش٬ ادبیات روستایی و غیر روشنفکرانه‌اش٬ و … علیه خودش صف آراسته‌اند. مهم نیست او چه می‌گوید؛ مهم این است که دیگران چه می‌شنوند و اصلن آیا می‌خواهند بشنوند یا نه. به نظر من کروبی قرار نیست شنیده شود و مهم نیست موسوی چه می‌گوید چون اکثر طرفدارانش دارند چیز دیگر می‌شنوند.  

پرسش از انقلاب فرهنگی و موارد مشابه

پرسش کردن از اعدام‌ها یا انقلاب فرهنگی شاید مشکلی را حل نمی‌کند؛ قبول. اولین مشکل اما از وقتی شروع می‌شود که گفتمان «رجوع به ارزشها‌ی انقلاب» را برجسته‌ می‌کنی. یعنی برخلاف عبدی٬ حجاریان٬ سروش٬ یا ده‌ها نفر دیگر فاصله نمی‌گیری از آن چه خوب یا بد گذشته است و ترجیح می‌دهی خودت را با دهه‌ی ۶۰ که قهرمانش بودی و به حق شریک توفیق و نکبتش ٬هر دو٬ معرفی می‌کنی. عجیب نیست اگر معترضانت سیاهی دوره‌ای را که به یادشان آورده‌ای و می‌خواهی حظ افتخارش را ببری به رویت بیاورند. مشکل دوم اما از وقتی شروع می‌شود که به احترام دولت‌آبادی بر می‌خیزند و کف می‌زنند و انتظار خویشتن‌داری داری دارند از سمت مقابل. این حرف را سروش یادم داد که «مناظره‌ی میان دو نفر برنده ندارد اما می‌تواند دو نفر بازنده داشته باشد. غبار دعوا که فرونشست٬ می‌توان درست داوری کرد». عهد پاراگراف اول را فرو نمی‌گذارم و در مذمت قصور میرحسین در این ماجرا نمی‌گویم. 

تاثیر گفتمان (Discourse) 

اهمیت گفتمان در پیشبرد اهداف

در پاسخ به این سوال که «مگر خاتمی چه کرد؟» من معمولن می‌گویم تغییر گفتمان. اگر آن تاکید بر حقوق شهروندی و آزادی بیان نبود و بیست ملیون پشتوانه‌اش نمی‌شد فضا تغییر نمی‌کرد. اصلن نیروی انتظامی یا دادگستری خارج از قدرت رییس جمهور بود و هست اما فضا به گونه‌ای شده بود که در انتخابات ۸۴ رقبا هر یک می‌خواستند جلوه‌ی آزادی‌خواهی باشند. آمدن احمدی‌نژاد -تنها کاندیدایی که داعیه‌ی این حقوق را نداشت و البته در آن مصاحبه با مرتضی حیدری کوتاه آمد و چراغ سبز نشان داد- گفتمان آزادی را به محاق برد. امروز هم وعده‌ی جمع کردن گشت ارشاد یا دانشجوی ستاره‌دار بدون گفتمان حقوق شهروندی و برجسته کردن مصادیق آن میسر نیست. یک نگاه به این حرف آقای باهنر بیانداز و بگو فردای روز انتخابات موسوی چقدر می تواند داعیه‌ی حمایت از اصول اصلاح‌طلبانه داشته باشد. اگر مثال CPR را یک لحظه به من قرض بدهی باید بگویم من و امثال من و بسیاری که متهمشان کرده‌ای به بلاهت مشغول CPR گفتمان دموکراسی و حقوق شهروندی هستیم. اگر بنا باشد که میرحسین پیروز انتخابات باشد هم امیدوارم بدون یاری کروبی و یارانش متحقق نشود چون چیزی نمانده است که کالبد نیمه‌جان گفتمان مورد نظر من وارد فاز آسیستولیک دائم بشود و غزل خداحافظی را بخواند.

از طرفی گفتمانی که می‌گوید قبلتر‌ها بهتر از حال حاضر بود شبیه گفتمان آنهاست که نشسته‌اند در تلوزیون‌های تلفنی امریکا و اروپا و نوستالژی پیش از انقلاب را مهمترین دلیل برای براندازی رژیم می‌دانند. بخت چنین استدلال‌های رتروگرید برای بردن کم است؛ حاملش خواه ضد انقلاب باشد خواه انقلابی دو آتشه. کاندیدایی گوی را می‌برد که از آینده و امید به آینده حرف بزند وگرنه مردمان -هرچه هم حالشان از بد روزگار بد باشد- حال و حوصله‌ی جنس کهنه و فرسوده ندارند. آنها موسوی را هم اگر قهرمان جنگ بدانند٬ احمدی‌نژاد را قهرمان هسته‌ای می‌دانند. من این را از محاسن کروبی می‌دانم که وعده‌ی عدم تکرار اشتباهات دوران اصلاحات را می‌دهد و امیدوارم می کند که هنوز می‌شود شرایطی حتی بهتر از ۸ سال خاتمی داشت. میرحسین باید با برگ وعده‌اش درست بازی می‌کرد که به زعم من نکرد.  

مشکل گفتمان انتخابات پیش رو 

به نظر من بزرگترین مشکل انتخابات حاضر این است که گفتمان میرحسین موسوی گفتمان مناسبی نیست و مهدی کروبی حاملی متناسب با گفتمان فعلیش شناخته نمی‌شود. میرحسین دارد در زمینی بازی می‌کند که حریف درش بازیگر قهاری است. او به بهای از دست دادن یک پایگاه اجتماعی (طبقه‌ی متوسط) چند درصد معدودی از رای حریفی را می‌برد که برند (Brand) گفتمان ارزش‌ها از آن اوست و به فقرستیزی و محروم‌نوازی نیز شهره شده است. میرحسین کسانی را مخاطب قرار داده است که هنوز با گوشت و پوست تورم را حس نکرده‌اند؛ یادشان می‌آید زمان موسوی و جنگ فقیرتر از حالا بوده‌اند و الزامن جنگ را دلیل آن فقر نمی‌دانند؛ و خیلی مانده است تا فرق بین فقرزدایی و توزیع رایگان سیب‌زمینی را بفهمند. تاکید می‌کنم اصلن مهم نیست میرحسین چقدر خوب است و چقدر در عمل کارآمد٬ مهم آن است که مردم هیجانی عمل می‌کنند و دو دو تا چهار تایشان خیلی ربطی به انتخابات ندارد. احتمالن از نظر آنها حامل استاندارد گفتمان فعلی میرحسین٬ خود احمدی‌نژاد است. من می‌فهمم چرا طبقه‌ی متوسط نمی‌تواند به کروبی اعتماد کند اما تغییرات کروبی در طول ۸ سالی که مرجع و مامن زندانیان سیاسی و خانواده‌هاشان شد را هم درک می‌کنم. می‌دانم کروبی ۱۰ سال پیش اطرافیان امروز خود را افراطی می‌نامید ولی در عین حال می‌فهمم وقتی چوب از دست رفتن پایگاه اجتماعیش را در انتخابات مجلس هفتم و از دست دادن حامیان اصلاح‌طلب و مخاطب قرار دادن طبقات فرودست را در انتخابات ریاست جمهوری نهم خورد راه را عوض کند. آن طرف ماجرا را هم امروز می‌شود دید. آنها که روزگاری نه چندان دور کروبی را به چوب اصلاح‌طلب تفریطی بودن راندند٬ امروز تفریط میرحسین را نشانه‌ی رویکردی عاقلانه و سیاست‌ورزی خردمندانه می‌شمارند.  

تاثیر طبقه‌ی متوسط (Middle Class)

علل کم اثری طبقه‌ی متوسط ایران

این که معیار ما برای تعریف طبقه‌ی متوسط اقتصادی ست یا مثلن تحصیلات را بگذاریم برای وقتی دیگر. فرض می کنیم معیار اصلی ما تحصیلات عالی باشد که به آن اشاره کرده‌ای. در مذمت طبقه‌ی متوسط ایران بسیار گفته‌ای و من در بسیاری از آن بسیار با تو همداستانم. نکته اینجاست که اصلاح‌طلبان بخواهند یا نخواهند رخت سرنوشت میان مدت خود را به بند این طبقه آویخته‌اند و اصلن مخاطب گفتمان اصلیشان همین طبقه است. از سوی دیگر٬ کم اثری و بلاتکلیفی طبقه‌ی متوسط چند دلیل دارد:  

۱- جمعیت کوچک: طبقه‌ی متوسط ایران هنوز کوچک است و نحیف. نه تنها جمعیت فارغ‌التحصیلان مراکز آموزش عالی زیاد نیست که از همین تعداد گروه بزرگی ترم وطن کرده‌اند و گروه دیگر به ضرب و زور امدادهای غیبی مثل سهمیه درش جای گرفته‌اند. برد طبقه‌ی متوسط در سال ۷۶ تاثیرگذاری بر اعضای خانواده‌ها و سپس طبقات فرودست بود وگرنه جمعیتش هنوز حدود ۲۵٪ جامعه‌ی ایران است.

۲- دور بودن از معیارهای طبقه‌ی متوسط استاندارد: طبقه‌ی متوسط ایران علیرغم تحصیلات بالاتر کم‌سواد است. در این چند سال بارها گفته ام حداقل سواد امروز خواندن و نوشتن نیست بلکه دستکم به آن دانستن موثر زبان انگلیسی و بلد بودن استفاده از اینترنت هم استفاده شده است. بنابراین من اکثریت جامعه‌ی ایران را بی‌سواد خطاب می‌کنم. اما طبقه‌ی متوسط که معمولن از همین حداقل بهره‌ای دارد از آیتم‌های آکادمیک بی‌بهره است. طبقه‌ی متوسط الفبا می‌داند اما نمی‌خواند؛ اینترنت بلد است اما اطلاعات اصلی را هنوز از تلوزیون می‌گیرد؛ اطلاعات سیاسیش به‌روز نیست و از شر سایه‌ی دایی جان ناپلئونی -گوهره‌ی تفکر روشنفکری حزب توده- که می گوید سیاست کثیف است و تصمیمات پیشاپیش توسط قدرت فائقه اتخاذ شده است خلاصی ندارد؛ و قدرت طبقه‌بندی علمی٬ تحلیل منطقی٬ و تبعن پیش‌گویی احتمال اتفاقات آتی را ندارد. این‌ مشکلات طبقه‌ی متوسط را ناتوان می‌کند چه در تصمیم‌گیری صحیح و چه در همراه ساختن دیگران با آرای خود. 

۳- نداشتن دلیل کافی: باید قبول کرد که طبقه‌ی متوسط ایران در بد مخمصه‌ای گیر افتاده است.  او به تکلیف شرعی رای نمی‌دهد که هیچ٬ دنباله‌روی از رای بی منطق روشنفکران را هم بر نمی‌تابد. منطق می‌گوید برای اتخاذ تصمیم باید دلیل کافی داشت و دلایلی که به زعم ما کافی است برای دیگران شاید کافی یا قانع کننده نیست. در میان این دیگران متفکران برجسته هم یافت می‌شود. درست است که پدرم سر کلاس تاریخ فلسفه‌ی سیاسیش در آمد اما شخصن برای این آقای دانشمند ٬حاتم قادری٬ احترام زیادی قائلم و یکی از معدود تحلیل‌گرانی است که حرفهایش برایم شنیدنی است.  

کم‌اثر بودن رویگردانی را توجیه نمی‌کند

اگر از ایراد سومی که مقصر اصلیش اصلاح‌طلبان هستند بگذریم٬ سردمداران اصلاح طلبی می‌توانستند در همه‌ی این سال‌ها تدبیر دو ایراد اول کنند و تا حدودی هم کرده‌اند. قهر کردن با طبقه‌ی متوسط و روی گرداندن از گفتمان اصلاح‌طلبی یعنی همان پیغمبری که دید درخت نمی‌آید و دست از معجزه شست. سروش در دفاع از آزادی در مقابل آنها که ادعا داشتند آزادی علت اصلی فساد و فحشا است می‌گفت علت اصلی طلاق هم ازدواج است. اگر جلوی ازدواج را بگیرید طلاقی اتفاق نمی‌افتد اما این دلیل نمی‌شود آدم ریشه‌ی آزادی یا ازدواج را بزند. حالا گیرم طبقه‌ی متوسط کاستی‌هایی دارد٬ دلیل نمی‌شود که رویشان را متوجه قشری کنند که بیشتر از اصلاح‌طلب بودن خود موضوع اصلاح‌ شدن است و اصلن بگویند ما باید اصول اخلاقی شما را حاکم بر طبقه‌ی متوسط کنیم و بگویند باکری اگر مهندس مکانیک بود هم اهمیت نداشت و بدمند در صور همان گفتمان معروف «ما نیروی متعهد می‌خواهیم نه متخصص»! طبقه‌ی متوسط نیاز به تقویت جمعیت و توانمندسازی ماهیت دارد نه به بی‌مهری و بی‌اعتنایی. حالا انگار ساسی مانکن باید از زبان طبقه‌ی متوسط ایران برای میرحسین بخواند که «بیا برگرد جون من/ این همه اطواری نشو/ به جز مانکن با کسی نرو و تو همبازی نشو»! برای میرحسین هم سخت نبود که مصرانه پیگیر همین شعارهای اقتصادی فعلی باشد اما آن را در فضای گفتمان حقوق شهروندی دنبال کند. حقیقت اما این است که او اصولن به این داستان باور زیادی ندارد. به قول هومان دوراندیش نویسنده‌ی ستون تریبون آزاد مجله‌ی «جامعه و مردم» که طرفدار پر و پا قرص موسوی است و در کوبیدن کروبی کم نگذاشته است «به کاندیدایی رای می‌دهیم که شانس بیشتری دارد و به بانگ بلند می‌گوید ما برای دموکراسی انقلاب نکرده‌ایم»! صادقانه بگویم که در این انتخابات موسوی رای مرا باخت وگرنه من پیشتر راضی به رای دادن به کروبی نبودم. حالا هم نمی‌دانم چند نفر از این من‌ها در این جامعه هستند. 

در ستایش طبقه‌ی متوسط ایران

طبقه‌ی متوسط ایران با وجود تمام نکاتی که گفتم محترم است. اصلاح‌طلبان در دور اول ریاست جمهوری ۸۴ در بدبینانه‌ترین حالت ۱۶ میلیون٬ به تعبیر خاتمی حدود ۱۸ میلیون٬ و در یک دید خوش‌بینانه ۲۱ میلیون رای آوردند. اگر ملاکمان همان ۱۶ میلیون باشد٬ حدود ۱۲ میلیون آن اصلاح‌طلبان بسیار آگاه و هوشمندی هستند که در دور دوم به هاشمی رای دادند. من به این ۱۲ میلیون می‌گویم پایگاه (Base) اصلاح‌طلبی که بدنه‌ی اصلی آن را طبقه‌ی متوسط شکل می‌دهد. ۵-۴ ملیون رای شناور (Swing Vote) انتخابات ۸۴ به هر دلیل نتیجه را به نفع احمدی‌نژاد تغییر داد. عقل نمی‌آید بی‌خیال آن ۱۲ میلیون بشود و برود سراغ ۵ میلیون. برای به دست آوردن آن ۱۲ میلیون اول باید برادری را با اصلاحات ثابت کرد و این کاری ست که میرحسین از آن طفره رفت. میرحسین به جای آن که سعی کند ۱۰٪ از ۳۰٪  آرای خاموش را به صحنه بکشاند و ۱۲ میلیون را به حدود ۱۸ میلیون برساند٬ ۱۲ میلیون را گذاشته است روی میز و برای به دست آوردن نهایتن ۴-۳ میلیون از رای طرف مقابل قمار می‌کند. حالا هم شرط می‌بندم لاقل ۱۶ میلیون رای مرحله‌ی اول انتخابات این دوره از آن اصلاح‌طلبان است ولی این رای تا نشود ۲۰ میلیون (با احتساب ۴۵ میلیون واجد حق رای) حاشیه‌ی امنیتی وجود ندارد و چه نادانند کسانی که بخواهند طرفداران کروبی یا میرحسین را از رای دادن منصرف کنند. این‌ حرفها را البته من نباید بزنم و اگر مسانی طرفدار و حامی میرحسین هستند تا به حال باید به‌ش گفته باشند.

انتخاب بین حرف و عمل

متهم کردن کروبی به این‌ که اهل عمل نیست و در مقبال موسوی که عملکرد مثبتی داشته است فقط حرف می‌زند مرا به یاد دعوای مشهور امریکایی‌ها انداخت. تقریبن در همه‌ی انتخابات‌های ریاست جمهوری امریکا این دعوا سر می‌گیرد که باید به سناتور (مرد حرف) رای داد یا به فرماندار (مرد عمل). تجربه‌ی کوتاه انتخابات در ایران دهه‌ی ۷۰ به بعد تصادفن از سویی دو مرد عمل داشته است ٬خاتمی و احمدی‌نژاد٬ که یکی وزیر بوده است و آن دیگری شهردار و فرماندار و از سوی دیگر یک مرد حرف یعنی هاشمی که سابقه‌ی او ریاست مجلس بوده است. بعید می‌دانم تجربه‌ی هاشمی را تجربه‌ی خیلی ناموفقی بدانی. اگر خواستی درباره‌ی خواص هر مسند بعدن بحث می‌کنیم اما تا وقتی به مرد حرف مجال عمل داده نشود نمی‌توان راحت قضاوتش کرد. ضمن آن که من باز تاکید می‌کنم بر نقش گفتمان در عرصه‌ی جامعه و این که حرف زدن درست کم از عمل کردن درست ندارد. نمونه‌ی متاخرش تاثیر حرفهای هولوکاستی بود در روزگار امروز ما. در این مورد که کروبی در مقام دفاع از زندانیان فقط حرف‌های بی‌نتیجه زد هم مخالفم. اولن بلند حرف زدن و هوار کشیدن فضا و افکار عمومی را نسبت به قضایا حساس می‌کند؛ ثانین هزینه‌ی زندانی کردن و زندانبان بودن را بالا میبرد؛ و ثالثن پیگیر‌ی‌های او در بسیاری موارد از جمله لقمانیان و آغاجری و همین‌ها که امروز اطرافش هستند مثل باقی و قوچانی و آنها که نیستند مانند محسن کدیور و به شهادت خودشان جواب داد.   

پشتیبانی احزاب اصلاح‌طلب

اگر موثرترین احزاب اصلاح‌طلب را مشارکت٬ کارگزاران٬ مجاهدین٬ و دفتر تحکیم بدانیم٬ مشخص است که همه‌ی آنها پشت میرحسین نیستند. من اگر بخواهم به شیوه‌ی خودت و حسی تحلیل کنم می‌گویم از طرفی دغدغه‌ی اصلی مشارکت خاتمی ست و این که وجهه‌اش خراب نشود و از طرف دیگر مجاهدین خود را با میرحسین تعریف کرده‌اند و به او مدیون هستند (از جمله بر سر دفاع از بهزاد نبوی). قصه‌ی کارگزاران زمین تا اسمان فرق می‌کند و فقط یک اسم است. از نظر من اعتبار کارگزاران به کرباسچی٬ مهاجرانی٬ نجفی٬ و عطریانفر است نه خانواده‌ی هاشمی مثل محمد هاشمی٬ فرزندان هاشمی٬ و حسین مرعشی یا آدم‌های درجه‌ دویی مثل آقایی و امرالهی. اگر آن سه نفر نخستین تصمیمشان مغایر حزب است و از حزب جدا می‌شوند دیگر از کارگزاران چیزی نمی‌ماند که بخواهم تره‌ای برای نظرش خرد کنم. حمایت دفتر تحکیم در شرایطی که جو جامعه نشانه‌ای از اقبال به کروبی ندارد برایم بسیار خوشایند بود. حمایت ابطحی که همه او را دم و دنباله‌ی خاتمی می‌دانستند از شیخ مهدی کروبی هم البته بسیار معنی‌دار بود.  

حرف‌های زید‌آبادی را دست انداخته‌ای در حالی که من از ته قلب تحسینش می‌کنم از آن که تیتر حرفهایش را خود انتخاب کرده است و به اسم ساسی مانکن به رفتاری که شهروندان را به درجه‌ی یک و دو تقسیم می‌کند تاخته است. زیدآبادی را علیرغم تو ابله نمی‌دانم و یادم نمی‌رود که جدی‌ترین اعتصاب غذای تاریخ اصلاحات را انجام داد. اگر نظرم را که نه٬ رایم را٬ درباره‌ی کروبی تغییر داده‌ام احترامم نسبت به زیدآبادی و سروش و مهاجرانی و عبدی و باقی و افخمی تغییر نکرده است کما این که دفاع از موسوی چیزی از احترام تاج‌زاده و محمدرضا خاتمی و عطریانفر و انتظامی کم نمی‌کند. از طرف دیگر میزان احترام من به مسیح مهاجری و مجید مجیدی و مخملباف و ابوطالب هم همان است که بود. گرد و غبار که فرو بنشیند همه چیز بر می‌گردد به همان روال سابق.   

بانوی اول

جمله‌ی آخرت هم من را یاد روز انتخابات دور اول ۸۴ انداخت. وقتی آمدم توی اورژانس تا یک ساعت بخش را کاور کنی (خودت بودی دیگر؟ درست یادم مانده است؟) و من چند نفر از انترن‌ها را ببرم سر حوزه رای بدهند٬ پرستاری آن‌جا نشسته بود. چند روز بعد (قبل از دور دوم) مرا دید و پرسید این بار به چه کسی رای می‌دهم. گفتم معلوم است هاشمی. با تعجب گفت «چطور حاضری بین یک آخوند و یک دکتر بروی به آخوند رای بدهی؟!» حالا من که نمی‌دانم همسر رییس جمهور ایران چقدر بتواند نقش فرست لیدی (First Lady) را بازی کند اما کار موسوی را در برجسته کردن نقش همسرش در کمپین تحسین می‌کنم. البته اگر قرار باشد به دست راست کاندیدا رای بدهم بین رهنورد و کرباسچی انتخاب من قطعن دومی است. متاسفانه باید منتظر کردانیزه شدن سابقه‌ی آکادمیک خانم دکتر رهنورد هم بود و دید چطور آن تقدیرنامه‌ی کمبریجی قرآن‌پژوهی جوک می‌شود. اگرچه من زیاد نگران نیستم چون به حدی از محبوبیت که برسی دیگر اینها به چشم نمی‌آید.

 

Written by مرده ی نیمه متحرک

می 25, 2009 at 1:47 ب.ظ

فیس بوک جان خدا بیامرزدت

with 18 comments

خیلی خوب بودی. می‌شد خوشحال بود که اگر دوستان قدیمی و جدید٬ پیر و جوان٬ و دور و نزدیک همین بغلمان نایستاده‌اند اما هستند؛ گیرم یک جایی خیلی دورتر از بغل ما. لااقل یک دیواری ساخته بودی که آدم‌ها راحت می‌رفتند رویش تولد هم را به یکدیگر تبریک می‌گفتند. یک دیواری علم کرده بودی که به عوض فاصله انداختن میانمان ما را از حال و روز هم باخبر کند و نزدیکترمان کند از آن چه در واقعیت -این واقعیت لعنتی که می‌خواهیم لختی از شرش خلاص شویم- هستیم. خشت بر خشت دیوارهایی گذاشته بودی که سن نمی‌شناسند و می‌توان با نوح سال سن ازشان بالا رفت و ورجه ورجه کرد و دلواپس نگاه پر شماتت آنها که فلسفه‌ی شکاف بین نسل‌ها را می‌بافند نبود. بعد دیواری پی ریخته بودی که عکس دوستانمان آویخته بود بر گرده‌اش و چشممان هر روز خوانده یا ناخوانده به جمال چند تاشان روشن می‌شد و دلمان ٬پدرسوخته٬ غنج می‌زد. فیس بوک عزیز٬ مادر من از دولتی سر شما امروز دستی بر آتش اینترنت دارد. دلش خوش بود بی‌نوا که شاید دیوار شما فرو نریزند که انگار بختش بلند نبود. امروز که بیاید و ببیند دخل دیوارتان آمده است من برایش توضیح می‌دهم که دیوار شما از آن دیوارها نبود که باید باشد و نبودنش باری به مصلحت همه‌ی ماست.

فیس بوک جان٬ ما اینجا زیاد به آن دیوارها که تو می‌سازی عادت نداریم. ما دیوارهایی می‌سازیم با پنجره‌های کوچک و پرده‌های ضخیم که نگاهی دزدکی به اندرونیمان نیافتد و راز مگومان برملای گیتی نشود. «ان یکاد» هم آویزانش می‌کنیم که چشم‌زخم غریبه کن فیکنمان نکند. نه که اصولن چشم دیدن خوشبختی همسایه‌هامان را نداریم٬ می‌گوییم آنها هم اگر نگاهمان می‌کنند لابد بدمان را می‌خواهند. می‌دانی عزیزم؟ طرفهای ما «روم به دیوار» مفهومی دارد که در دکان هیچ عطاری -از چین بگیر تا ماچین- یافت می‌نشود.یعنی اینجا ما دیوار می‌خواهیم که رویمان را بکنیم طرفش تا چشممان حجب و حیا فرونگذارد. نه که دیوار بکشیم تا نعوذباله حیامان از کف برود. اینجا بچه هم بخواهد از دیوار برود بالا٬ می‌کشیمش پایین و دو تا می‌خوابانیم زیر گوشش تا شیطنت از سرش بپرد نه که بیاییم برای پیرمردهایی که پایشان به جای لب گور٬ روی دیوار همسایه است کف بزنیم و هورا بکشیم! تازه ما عادت نداریم عکس هر بی سر و پایی وصل دیوارهامان باشد. دیوار جای عکس از ما بهتران است. دیوار حوالی ما حرمت دارد قربانت بروم؛ چه کشکی٬ چه دوغی؟! اگر هر روز یکی بیاید روی دیوار آن یکی بنویسد «آی لاو یو» یا «آی میس یو» که دیگر سنگ روی سنگ بند نمی‌شود! ما دوست داریم دیوار جدایی بسازیم به چه کلفتی و رویش با خشم بنویسیم «بر پدر هر که اینجا آشغال بریزد» به چه بدخطی! دیوار را از ما بگیرند٬ می‌شویم عین برهنگان. دیوار برای ما شرافت می‌آورد. دیوار غیرتمان را پاس می‌دارد. درزی اگر داشته باشد هم تا نپوشانیمش خواب به چشممان نمی‌آید. این‌ها را به مادرم می‌گویم که دیگر هوس نکند دیواری را راست بگیرد برود بالا.

 

Written by مرده ی نیمه متحرک

می 23, 2009 at 3:26 ب.ظ

گفتمان انتخاباتی و دغدغه‌هایی که میرحسین آفرید

with 7 comments

گفتمان انتخاباتی

گفتمان (Discourse) گستره‌ایه که مجموعه‌ی سخنان٬ اشارات٬ نشانه‌ها٬ و رفتارهای یک یا چند نفر به‌ش شکل میدن. در زبان‌شناسی گفتمان به الگوی سخن گفتن و چگونگی استفاده از زبان اطلاق میشه و میشل فوکو تعریف اون رو فراتر از سخن می‌بره و میگه نشانه‌ها و حتی سکوت شکل دهنده‌ی گفتمان‌ها هستند.  

بنابراین وقتی از گفتمان انتخاباتی صحبت می‌کنم دارم به فضایی اشاره می‌کنم که حرفهای انتخاباتی٬ اشارات٬ و رفتارهای کاندیداها و وابستگان فکریشون تا به حال فرم دادند. جهت‌گیری انتخاباتی فرد میتونه پاسخ ذهنی اون باشه به یک گفتمان و فضایی که تونسته خودش رو درش تعریف کنه. پاسخ منطقی ما معمولن یک واکنش پسینی هستش به انتخابی که پیشاپیش انجام دادیم. اول انتخاب می‌کنیم که نتیجه‌ی پاسخ ذهنیمونه؛ بعد درباره‌ی دلایلی که میتونسته ما رو به این انتخاب هدایت کنه فکر می‌کنیم؛ و دست آخر دلایلمون رو بیان می‌کنیم و خودمون رو در معرض نقد میذاریم. این طور انتخاب‌ها کم و بیش انتخاب‌های هیجانی هستند. یک سر طیف انتخاب‌های هیجانی اگه چیزی مثل انتخابات باشه٬ سر دیگه‌ اون انتخاب تیم فوتبال مود علاقه‌ی ماست و در میانه٬ انتخاب کسی که دوستش داریم و احیانن عاشقش میشیم. برعکس٬ ما وقتی سر امتحان نشستیم و داریم تست ۴ گزینه‌ای می‌زنیم اول مطمئنیم تنها یک گزینه‌ی صحیح وجود داره؛ استدلال می‌کنیم؛ و دست آخر پاسخ میدیم. این پاسخ -فارغ از این که نهایتن  درست باشه یا غلط – یک پاسخ کاملن منطقیه. نتیجه این که: 

۱- چون رای ما تابع انتخاب هیجانیه برای انتخاب کسی که رایمون به‌ش تعلق خواهد گرفت الزامن از روز اول دلایل متقنی نداریم هرجند بعدن براش دلایلی بیاریم و دلایلمون منطقی به نظر برسه.

۲- چون رای ما تابعی از پاسخ ذهنی ما به مجموعه‌ا‌ی است به نام گفتمان که در طول زمان و با دیدن شواهد و قوارن تثبیت میشه٬ به واسطه‌ی یک جمله یا یک نفر یا یک حرکت غیر منطقی ازش بر نمی‌گردیم. در حقیقت ما یک عکس رو انتخاب نکردیم بلکه فیلمی رو گذاشتیم جلومون و داریم کلیتش رو مورد قضاوت قرار میدیم. 

عقب‌نشینی از گفتمان آزادی و حقوق فردی

به نظر من از طرفی مهمترین انتخاب در زمان انتخابات٬ انتخاب گفتمانه و از طرف دیگه گفتمان یک کاندیدا مهمترین دلیل برای انتخابشه و دلایل دیگه انتخاب او دلایل ثانوی هستند. یعنی ما ابتدا گفتمان مورد علاقه‌مون رو انتخاب می‌کنیم و بعد کسی که میتونه حامل مناسبی برای اون گفتمان باشهیکی از دلایلی که ممکنه من به یک کاندیدا رای ندم اینه که عملکرد گذشته‌ی او من رو قانع کنه نماینده‌ و حامل مناسب یا متناسب با گفتمانش نیست. سال ۸۴ رای من مصطفی معین بود چون هم گفتمان اصلاح‌طلبی رو می‌پسندیدم و هم معین رو حامل مناسب این گفتمان می‌دونستم. من هم به چیزی میگم گفتمان اصلاح‌طلبی که فاکتورهای حقوق فردی و دموکراسی توش برجسته باشن. هاشمی٬ کروبی٬ و قالیباف هم یا با همین گفتمان اومده بودند و یا دستکم مشغول پشت‌پا زدن به گفتمان اصلاحات نبودند. اصلن گفتمان غالب انتخابات ۸۴ گفتمان آزادی‌های فردی بود و فقط یک نفر وقعی نمی‌گذاشت که آخرش هم شد رییس جمهور. اشتباه استراتژیک حضرات اینه که فکر می‌کنند رای نیاوردن معین یا هاشمی در حقیقت شکست گفتمان اصلاحات بود و یادشون نمیاد که در خوشبینانه و بدبینانه‌ترین حالت به ترتیب ۲۲ میلیون و ۱۶ میلیون از ۳۰ میلیون رای مرحله‌ی اول به آنها تعلق گرفته بود. اگر گفتمان اصلاحات باعث پیروزی نمی‌شد لااقل مسبب شکست هم نبود. شکست دلایل دیگه داشت که مهمترینش کم بودن فرصت برای ترمیم چهره‌ی هاشمی به عنوان حامل مناسب گفتمان دموکراسی در افکار عمومی بود و ناشناخته بودن احمدی‌نژاد.  

امسال می‌خواستم اصلن به گفتمان دیگه‌ای رای بدم که قالیباف می‌تونست حاملش باشه یعنی تکنوکراسی. قالیباف نه پرچم اصلاح‌طلبی رو بلند کرده بود و نه انتظار بسته‌تر کردن فضای سیاسی ازش می‌رفت. در مقابل هم کس دیگه‌ای نبود که دلی از ما ببره و من هنوز فکر می‌کردم زوده برای اصلن رای ندادن. قالیباف نیومد. خاتمی هم که اومد داشت از احمدی‌نژاد ایراد می‌گرفت که شرایط رو متشنج‌تر کرده و اوضاع اقتصادی رو خرابتر. یعنی گفتمان خاتمی هم دیگه بویی از حقوق مدنی نداشت اگرچه سابقه‌ی او می‌تونست من رو قانع کنه که به‌ش رای بدم.

گفتمان موسوی و اصلاح‌طلبان جدید

داستان اصلاح‌طلبان و گفتمان آزادی و حقوق فردی اما شد قصه‌‌ی همون پیغمبری که مردم ازش معجزه خواستند. گفت معجزه‌ی من اینه که به درخت فرمان میدم که بیا پیشم و درخت راه میافته و میاد. مردم جمع شدند که معجزه رو به چشم ببینن. پیغمبر چند بار به درخت فرمان داد و درخت نیومد. آخرش گفت ما پیغمبرها کلن آدمای متواضعی هستیم و اگه درختا نیومدن پیشمون ما میریم پیششون.ماه‌ها قبل از انتخابات امسال هیچ میلی برای احیای گفتمان آزادی‌ها و حقوق فردی در بین اصلاح‌طلبان دیده نمی‌شد. انگار جاذبه‌ی گفتمان عدالت محور احمدی‌نژاد این‌ها رو هم مسخ کرده بود و خودشون هم باورشون شده بود که این گفتمان آزادیه که شکست خورده! حالا این جماعت شدند کسانی که چون به زعم خودشون گفتمان اصلاحات رو نتونستن میون مردم جا بندازن٬ خواستند حرفایی بزنن که همون مردمی که به احمدی‌نژاد رای دادن بیان و به اینا رای بدن؛ حرفای احمدی‌نژادی! و ناگهان میرحسین موسوی مولد گفتمانی شد که دوستانش از اون تحت عنوان احیای گفتمان ارزش‌های انقلاب یاد کردند [لینک]. این اولین حرفهای میرحسین بعد از اعلام کاندیداتوریه: 

در سالهای نخست پیروزی انقلاب یک نوع رجوع به ساده زیستی، همنشیتی با فقرا، به درد مردم رسیدن و فرار از دنیازدگی در میان همه‌ی نیروهای اسلامی پیدا شد و این گستردگی داشت. کم‌کم افتخاری شد که افراد، اندیشمندان و مردم به سمت قشرهای پایین‌دست تر رجوع کنند. امروز در جامعه ما اتفاقاتی افتاده است و می‌بینیم هژمونی طبقات فرادست‌تر در جامعه ما در حال فراگیر شدن است و به سمت اقشاری تسری پیدا کرده است که اخلاقیات انقلابی ما نشات گرفته از آنهاست. یعنی همان پوششی که در طبقه اعیان می‌بینیم را بطور کاریکاتور و مضحکش در طبقات پایین نیز می‌بینیم و در مورد رفتارها نیز چنین اتفاقی را شاهدیم و این یعنی آن هژمونی برعکس شده و فضا را آلوده کرده است؛ البته این مساله مطلق نیست و حمایت مردم از انقلاب نشان‌دهنده‌ی همین مساله است ولی به هرحال به عنوان یک خطر در جامعه ما بروز و ظهور دارد. تشبه به مرفهین بی‌درد و خلقیات آن یک ضایعه برای انقلاب است. در چنین شرایطی آن قشرهایی که بیشترین سرمایه‌ها را برای پایداری، مقاومت و پیشرفت تولید می‌کردند تحت تاثیر ایدئولوژی قشرهایی هستند که متاسفانه زایندگی اخلاقی ندارند.

وقتي انقلاب اسلامي صورت گرفت جامعه ي ما به جامعه اي تحول پيدا کرد که مسئله نوع مصرف اهميت ناچيزي داشت . اما در جوامعي که به انحطاط ميل مي کنند مي بينيم که براساس اينکه افراد چه و به چه مقدار مصرف مي کنند منزلت هايشان تعيين مي شود. در جامعه اي که کاخ ها و ستون هاي بلندي در مقابل اين کاخ ها برافراشته مي شود جشن هايي برگزار مي شود و پول هاي عظيمي ريخت و پاش مي شود و افتخاري براي خود محسوب مي کنند و منزلت اجتماعي خود را با آن به تثبيت مي رسانند ، بايد احساس خطر کنيم. چرا که در جامعه اسلامي ، ايثار و پايبندي به ارزش ها است که منزلت هاي اسلامي را تعيين مي کند. ما با مرفهيني مخالف هستيم که در ميان مشکلات مردم رژه تجمل مي روند و با خودروهاي چند ميليوني حالت سرکوب رواني را در قشرهاي پايين جامعه ايجاد مي کنند. [لینک]

موسوی این گونه شروع کرد و خواست که این طور معرفی بشه. همه‌ی این حرفها تحت لوای اصلاحات گفته میشه! موسوی که می‌بایست از مدتها پیش برادری خود رو به جریان اصلاحات ثابت می‌کرد نه تنها در این ۱۲ سال سکوت کرد بلکه حالا دست اندر کار تغییر گفتمان اصلیه. کاری که او میکنه در یه نگاه خوش‌بینانه دستیابی به پایگاه رای احمدی‌نژاد به عنوان رقیب اصلیه. کاری که برای رسیدن به مقصود مشابه و به عنوان کاندیدای اصلاح‌طلب نمی‌کنه و باید بکنه تطبیق دو گفتمان اصولگرایانه و اصلاح‌طلبانه به نفع گفتمان اصلاحاته. حالا یه خطر زوال یافتن گفتمان اصلی اصلاحاته چون کاندیدای اصلاح‌طلب اصلن داعیه‌اش رو نداره و عملن خیلی تند و تیزتر تن به گفتمان ایدئولوژیک طرف مقابل هم میده. تعلل موسوی در فاصله گرفتن از سابقه‌اش دیروز تو زنجان به این اعتراض‌ها انجامید: [لینک]

بلاتکلیفی سه طرفه

میرحسین ر شرایطی که ترجیح میده موضعی در قبال درستی و غلطی انقلاب فرهنگی سال ۵۹ موضعی اتحاذ نکنه در جواب به یه دانشجو پاسخی میده که اگه دروغ نباشه٬ صادفانه هم نیست: 

زمانی که انقلاب فرهنگی شد من هیچ‌نوع مسئولیتی نداشتم و این مساله زمانی اتفاق افتاد که من هنوز نخست‌وزیر نشده بودم. البته قصد تایید یا رد مساله‌ انقلاب فرهنگی را ندارم، بلکه مساله‌ انقلاب فرهنگی در شرایط خاص اول انقلاب به فرمان حضرت امام (ره) و توسط جمعی از دانشجویان انجام شد؛ آقای باهنر، شمس آل‌احمد، سروش و برخی افراد دیگر بر اساس فرمان امام (ره) این کار را صورت دادند. [لینک]

او ترجیح میده که نگه از بانیان اصلی انقلاب فرهنگی بود. او کسی بود که نامش به خاطر استفاده رسمی از عبارت «انقلاب فرهنگی» برای اولین بار و وقتی پیشنهاد ورود توده‌ها به دانشگاه رو میده٬ در تاریخ انقلاب ثبت میشه. او نه تنها مسوولیت داشته بلکه عضو همون شورای انقلابی بوده که مصوبه انقلاب فرهتگی رو به تصویب میرسونه و به رهبر انقلاب پیشنهاد میده. این همون جاییه که نگفتن‌ها به نشنیدن‌ها نمی‌انجامه. تا یه حدی میشه به مصلحت نشکستن آرا چیزی نگفت و اون هم به نظر من وقتیه که کسی رو که براش می‌میری یه کوچولو برات تب کنه.

اینها رو بذارید کنار مقاله‌ی پر سر و صدای روزنامه‌ی جمهوری اسلامی بود. صبح ۳۰/۲/۸۸ سرمقاله‌ی روزنامه‌ای که کیهان این روزها به‌ش میگه روزنامه‌ی طرفدار موسوی و سردبیرش ٬مسیح مهاجری٬دوستی طولانی و قابل توجهی با موسوی داره می‌نویسه: 

افراطيون دوم خردادي تلاش مي كنند كسي را كه با آنها مرزبندي مشخص دارد و عملكرد او در دوران دفاع مقدس و بعد از آن ثابت كرده است از جنس آنها نيست از اردوگاه خود بدانند و با مصادره كردن او بهانه اي براي تكرار حرف هاي كهنه و منسوخ و بي اعتبار خود بتراشند و در اينجا و آنجا خود را مطرح نمايند. [...] اما اين توطئه با هوشياري كسي كه مي گويد مستقل آمده ام و وامدار هيچكس نيستم بايد خنثي شود و اين نقشه بايد نقش بر آب گردد. واقعيت اينست كه هر يك از دو جناح اصلاح طلب و اصولگرا به دو بخش افراطي و معتدل تقسيم مي شوند. افراطي هاي هر دو جناح براي نظام و كشور مضرند و معتدل ها مفيد و ارزشمند و قابل جذبند. ما با افراطي ها مرزبندي داريم و بر سر آرمانهاي انقلاب اصول ارزشها قانون اساسي ولايت فقيه و مصالح كشور با هيچكس معامله و سازش را جايز نميدانيم. [لینک]

میرحسین حقیقتن داره کدوم گفتمان رو نمایندگی میکنه؟ مسیح مهاجری راست میگه که بین این دو طیف ٬دیر یا زود٬ ناچار انتخابی صورت می‌گیره. موسوی چه ضمانتی میده که سخنگویان اصلاحات در آینده نزدیک ابوطالب‌ها و مهاجری‌ها و اینها نباشن؟ چه تضمینی هست که مانیفست آینده‌ی اصلاحات «الگوی زیست مسلمانی» نباشه؟ شاید خود میرحسین هم هنوز نمی‌دونه انتخاب نهاییش کدوم طرفه و در این بلاتکلیفی پایگاه اجتماعی اصلاح‌طلب که اکثرن طبقه‌ی متوسط جامعه هستند و جمعی از دوستان اصولگرای خود رو شریک کرده. دوست عزیز٬ میشه طرفداران کروبی رو احمق و منفعت‌طلب و کینه‌توز خطاب کرد ولی اینها جواب دغدغه‌های من و امثال من نیست. خلاف جریان شنا کردن کار آسونی نیست اما بعضی وقتا یهو خودت رو می‌بینی که داری از اون ور رودخونه میای فقط بد نیست بدونی که این همون رودخونه‌ایه که همه‌مون داریم توش شنا می‌کنیم؛ از این ور یا از اون ور :)

حکایت هنرمند و فیلسوف

with 22 comments

دولت آبادی می‌گوید

«من نویسنده مملکت ایران هستم. از نظر من انقلاب فرهنگی اقدامی غیرقانونی بوده است و به هیچ وجه مشروعیت ندارد. من به قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران رای دادم و تنها آن قانون را می پذیرم و آثار ادبی و فرهنگی ما باید بر اساس همین قانون مورد قضاوت قرار بگیرد. پای این قضاوت هم می ایستیم. انقلاب فرهنگی که شیخ آن دکتر سروش بود تقلیدی مضحک از امری سخیف بود که در چین انجام شده بود. آن انقلاب فرهنگی دامن یکی از چهره های معاصر جهان را برای همیشه لکه دار کرد؛ یعنی مردی که مردم پریمیتیو کشوری را به دنیای بزرگ معرفی کرد، با آن انقلاب در چین به لکه‌ای سیاه دچار شد. بنابراین تقلید از آن انقلاب تقلید از یک شناعت بود. من به مسئولین ارشاد می گویم که آن آیین نامه نه قانونیت دارد و نه مشروعیت. ما قانون اساسی داریم. آن انقلاب فرهنگی باعث شد تا جامعه فرهنگی ایران از مغز تهی شود. آقای سروش، شما علمدار رفتار شنیعی شدید که باعث شد بهترین فرزندان این مملکت بگذارند بروند تا شما شعر مولانا را حفظ کنید و به ما تحویل بدهید و تحویل بدهید و بازهم تحویل بدهید».

و سروش در پاسخ می‌گوید

«گزافه و ياوه بسيار شنيده بودم اما اين گاف‌های گزاف واقعا نوبر بود. از جنسي ديگر بود. از هيچکس چندان نرنجيدم که از ميرحسين. آخر او مي‌توانست به اين خفته پريشان‌گو بياموزد که انقلاب فرهنگي را (براي بستن دانشگاه‌ها) دانشجويان به راه انداختند نه سروش. و ستاد انقلاب فرهنگي را (براي گشودن دانشگاه‌ها) امام خميني بنيان نهاد، نه سروش. و لذا آن «شناعت و سخافت و تقليد مضحک» (به زعم او) کار ديگري بود نه سروش. و ستاد انقلاب فرهنگي هفت عضو داشت (و اينک ۳۰ عضو) نه فقط يک عضو و آن هم سروش. و آقاي ميرحسين موسوي، از ۳۰ سال پيش عضو ستاد انقلاب فرهنگي بود و امروز عضو شوراي عالي انقلاب فرهنگي، نه سروش که ۲۶ سال پيش استعفا داد (و تنها عضو مستعفي ستاد بود). ستاد انقلاب فرهنگي همه‌گونه شيخي داشت جز سروش، که نه روحاني بود و نه کهنسال و نه کهنه‌کار سياسي. از دکتر شريعتمداري گرفته (متولد ۱۳۰۲) که شيخوخيت سني داشت تا احمدي، باهنر، مهدوي‌کني، جلال‌الدين فارسي و حسن حبيبي (متولدان ۱۳۱۲) که مشايخ درجه دوم بودند. نه سروش که متولد ۱۳۲۴ بود و جوان‌ترين عضو ستاد. و آوازه اجتماعي و شيخوخيت سياسي هم با آن مشايخ بود نه سروش، که تازه از گرد راه رسيده بود و به حکم امام براي خدمت به فرهنگ، در آن ستاد بدون ستاندن قراني مزد، شبانه‌روزعرق شرافت مي‌ريخت. و شيخ روحاني ستاد هم حجت‌الاسلام باهنر و مهدوي و املشي و احمدي و خوشوقت بودند نه سروش. و باري اگر ستاد انقلاب فرهنگي شيخي داشت اين شيخ کسي جز شخص شخيص مهندس ميرحسين موسوي نبود که پاره‌اي از جلسات ستاد در دفتر نخست وزيري و زير اشراف و صدارت او برپا مي‌شد. و علاوه بر ميرحسين، خاتمي و احمدي و شريعتمداري و صادق واعظ‌زاده و… در آن حضور داشتند و گواهان اين امرند. و باري شيخ ستاد بودن نه حسن است، نه عيب. آنکه عيب است دروغ زني و دريوزگي و چاپلوسي کردن و سابقه استاليني داشتن و فرصت‌طلبانه ژست آزادي‌خواهي گرفتن است.» 

چند روز بود که می‌خواستم به بهانه‌ی حرف‌های محمود دولت آبادی چیزی بنویسم. پاسخ امروز عبدالکریم سروش مناسبت جدیدی برای طرح موضوع و نه البته موضع به دست داد. تفاوت اصلی بین نگاه دولت آبادی و نگاه سروش به مسائل به زعم من تفاوت نگاه هنرمند و فیلسوف است. اگر برای هنرمندان و فیلسوفان رسالتی قائل باشیم می‌توان گفت هنرمند می‌گوید «ببینید» و فیلسوف می‌گوید «بفهمید». نگاه هنرمند به دنیا نگاهی استقرایی و نگاه فیلسوف به دنیا نگاهی استنتاجی ست. هنرمند دست در کار توصیف دنیا و آدمیان درونش دارد و فیلسوف به تحلیل هستی مشغول است. هنرمند موفق کسی است که ریز می‌نگرد و دقیق شرح می‌دهد بی آن که خیلی کاری به کار تعامل و روابط سیستماتیک بین اتفاقات داشته باشد. حظ خواننده از ادبیات و رمان هم بر می‌گردد به فهمی که هرکس از تفسیر اتفاقات شرح داده شده دارد. فیلسوف یا هر دانشمندی خواه فیلسوف باشد خواه فیزیکدان یا بیولوژیست یا روانشناس یا … در پی کشف روابط و ضابطه‌ها است. عرصه‌ی هنر عرصه‌ی حس و یقین است و ارادت و قضا و قدر اما عرصه‌ی علم عرصه‌ی عقل و شک است و مطالبه و پیشگویی روش‌مند وقایع.  

محمود دولت آبادی را نمی‌شود به چوب استالینیستی بودن نواخت. آن روزها و حتی همین حالا جنبش روشنفکری ایران به شدت متاثر از اندیشه‌های چپ بود. از شاملو گرفته تا شریعتی دل در گروی مارکسیسم و سوسیالیسم داشته اند. انگار فقط یک راه برای مبارزه با آقای دیکتاتور وجود داشت و آن همان اتحاد توده‌ها و خروش طبقات فرودست و توزیع برابر سرمایه بود. دولت آبادی‌ها حس خوبی داشتند نسبت به سوسیالیزم همان طور که حاتمی‌کیاها حس خوبی دارند به اسلام. نه دولت آبادی احسان طبری بود و نه ابراهیم حاتمی‌کیا محمدتقی مصباح یزدی است. دولت آبادی را نمی‌توان شماتت کرد اما سروش را می‌توان تحسین کرد که در زمان اوج محبوبیت افکار شریعتی دست به نقد چپ و رد ایدئولوژی می‌زند. همان زمانی که دولت آبادی ها فکر می‌کردند نفس ایدئولوژی مشکلی ندارد بلکه ایدئولوژی اسلامی مشکل آفرین است٬ سروش می‌گفت ایدئولوژی ایدئولوژی ست و اسلامی و مارکسیستی هم بر نمی‌دارد. دهه‌ی شصت بود و این حرفها البته سوسه نداشت. سروش در زمانی که منفعتش حکم نمی‌کرد به دست خودش گور خود را با نظریه‌ی «قبض و بسط تئوریک شریعت» کند. دهه‌ی هفتاد بود و او می‌گفت دین را نه تنها به ایدئولوژی فروکاهیدن بلکه به تفسیر عده‌ای محدود منحصر کردن هم سر از فاشیزم در می‌آورد. فارغ از این که من مذهبی هستم یا نه٬ تلاش سروش را برای بیرون آوردن دین از مخمصه‌ی ایدئولوژی در جامعه‌ای دینی ارج می‌نهم. دولت آبادی‌ها در این زمان آرام آرام فکر می‌کردند چپ خوب نیست چون شوروی فرو ریخته است و اخباری که از زندگی مردمان بلوک شرق به گوش می‌رسد دلچسب نمی‌نماید.

عرصه‌ی هنر عرصه‌ی ارادت است؛ نه فقط از طرف مخاطبین بلکه از طرف هنرمندان هم. هنرمندان ابراز ارادت می‌کنند به یک اندیشه٬ مکتب٬ یا فرد بی آن که دلایل متعدد و قانع کننده بیاورند. مردم هم به هنرمندانشان ارادت دارند حتی اگر به خطا بروند و حتی اگر خطاهایشان بزرگ باشد. هنر جای استدلال نیست جای توصیف است و دل دادن. فیلسوف‌ها اما کارشان ارادت بردار نیست. مخاطبانشان اهل چون و چرا هستند و مریدی و مرادی را بر نمی‌تابند. در جواب به دولت آبادی که انقلاب فرهنگی و شورای آن را به احساس شناعت نواخته است٬ سروش فقط دو پاراگراف دلیل آورده است. دولت آبادی البته با این دلایل قانع نخواهد شد و ارادتمندانش نیز اصلن حرف سروش را نخواهند خواند. 

حالا که این دعوا آلوده است به منافع و مقاصد سیاسی باید دید عرصه‌ی سیاست مجال اندیشه‌ورزی ست یا ارادت‌ورزی. تکلیف ارادت‌ورزان مشخص است اما اندیشه‌ورزانی که هریک افتخار شاگردی امثال سروش را یدک می‌کشند از مکتب او فرا گرغته‌اند که اندیشه به استاد وفا نمی‌کند اما رسم وفاداری شاگرد به فیلسوف در خردورزی ست حتی اگر محصول تفکر چیزی جز رای استاد بود. سیاست‌پیشگان باری از این معرکه بهره‌ی خود می‌برند. سایت جمهوریت را ببینید: 

«عبدالکریم سروش با انتشار یادداشتی در روزنامه اعتماد ملی به محمود دولت آبادی نویسنده توهین کرد و او را دروغگو، بی ادب، گزافه گو عقده گشا و مغرور نام نهاده که پس از ٣٠ سال از غاری نزدیک دولت آباد بیدار شده و از معلمی که به نام عبدالکریم سروش که راه حق است، درباره انقلاب فرهنگی سوال کرده است.

عبدالکریم سروش که اخیراً مباحث روشنفکری را رها کرده و با ورود به عرصه سیاست از کاندیداتوری کروبی به گفته خودش از سر اکراه و اجبار- حمایت کرده است، با سوالاتی از سوی محمود دولت آبادی مواجه شده است. دولت آبادی سروش را شیخ انقلاب فرهنگی خوانده بود، سروش از سخنان دولت آبادی برآشفته است و با انتشار یادداشتی تند و توهین آمیز که به خاطر کلمات توهین آمیز به کار رفته در آن قابل انتشار در جمهوریت نیست، به دولت آبادی پاسخ داده است.» 

بی‌انصاف برداشته است تندترین الفاظی را که سروش در متن آورده است مخابره کرده و بعد گفته به خاطر کلمات توهین آمیز به کار رفته در آن قابل انتشار نیست!!!

رویارویی جان کری با جان کری

with 24 comments

انتخابات برای طبقه متوسط یک پروسه‌ی هیجانیه به این معنی که کاندیدایی برنده‌ی میدون خواهد بود که شمار بیشتری از مخاطبین رو به هیجان بیاره. انتخابات برای طبفات محروم یک پروسه‌ی کلیشه‌ایه. احتمال تغییر رای اونها کمتره چون دنبال تغییرات جدی در زندگیشون نیستند. کاندیداهای موجود اصلاح‌طلب هیچیک مهیج نیستند. موجود مهیج غالبن کاریزماست یا در طی زمان به کاریزما تبدیل میشه. کاریزمای انتخاباتی فردیه که به پشتوانه‌ی شخصیت خودش و نه با اتکا به تیم یا برنامه انتخاب میشه. کاریزما مخاطبین رو با ایده‌های جدید و فراتر از انتظار جامعه مواجه میکنه و در تبیین نظراتش از کلام نافذ بهره می‌بره. کاندیداهای موجود اصلاح‌طلب هیچیک کاریزما هم نیستند. 

شاید یک فرق مهم من با بعضی دوستانی که می‌خوان به میرحسین موسوی رای بدن این باشه که من واقعن از هر دو کاندیدا بدم میاد. انتخاب بین موسوی و کروبی برای خیلیا آسونه چون از موسوی بدی ندیدن. اما راستش من سکوت موسوی رو در سالهای بین ۷۶ تا ۸۴ بدترین بدی‌ها می‌دونم و البته یادم نمیره تک مضرابهایی که گه‌گاه در محکوم کردن اصلاح‌طلبان می‌زد. در شرایط موجود و از نظر من کاندیدای بدتر میرحسینه و کاندیدای بد کروبی. اما اگر روزی روزگاری مرحله‌ی دومی اتفاق بیافته در مقابل احمدی‌نژاد به میرحسین رای نمیدم؟ صد البته که رای میدم و دیگران رو نیز ترغیب به رای دادن می‌کنم. دوستان عزیزی که قصد دارند در مرحله‌ی اول به میرحسین رای بدن چی؟ آیا اگر رقابت مرحله‌ی دوم بین کروبی و احمدی‌نژاد باشه حاضرن برای کروبی دو تا رای اضافی جمع کنن و بهش رای بدن؟ می‌خوام بگم دستکم من خودم رو از هیجان در انتخابات پیش رو کاملن دور می‌بینم. می‌خوام به کسی رای بدم که تو چند تا پست قبلتر کله پاچه‌اش رو بار گذاشته بودم. اگه یه روزی هم باز مجبور به انتخاب بین دو رقیبش بشم بی هیچ دلمشغولی به میرحسین رای خواهم داد. در عین حال هیجان‌زده شدن پشتیبانان میرحسین برام قابل درک نیست. من در کل اونقدرها تفاوت اساسی بین کروبی و میرحسین قائل نیستم.

در شرایطی که کاریزمایی در میون نیست من بیشتر از هر چیز به تیم کاندیداها نگاه می‌کنم. تیم خوب و عملگرایی که کروبی در حال حاضر اطراف خودش جمع کرده و به نظر من حق هر کدومشون به گردن اصلاحات از صد تا خاتمی بیشتره میتونه دلیل خوبی برای رای دادن به‌ش باشه. عبدالکریم سروش٬ عطااله مهاجرانی٬ غلامحسین کرباسچی٬ عیسی سحرخیز٬ احمد زیدآبادی و عباس عبدی از این دستند. کروبی بر خلاف کلیشه‌ی متداول آسمان سیاست در ایران صرفن از روی ادای تکلیف و به اجبار خیل مشتاقان به میدون نیومده. جاه‌طلبی از نظر من شرط لازم برای سیاستمداره و دموکراسی مهار لازم برای جاه‌طلبی. او آرزوی ریاست جمهوری داره و حاضره برای رسیدن به آرزوش بجنگه. خودش رو هم کاریزمایی نمیدونه که نباید به کسی باج بده. بنابراین قدر رای‌هایی که میاره رو بهتر از خاتمی‌ یا میرحسین‌ خواهد دونست. شخصیت کروبی شخصیت حرف گوش کنه. خصوصن وقتی به کسی یا کسانی اعتقاد داره. او مثل خاتمی یا میرحسین خودش رو بالاتر از نظر کسانی که مهیاش میکنن یا بهش رای میدن نمیدونه. مهم اینه که کروبی به مشورت چه کسی گوش بده و در حال حاضر به نظرم آدم‌های درستی رو به عنوان حلقه‌ی مشاورین برگزیده. غیر از اسامی گفته شده میشه اشاره کرد به شخصیت‌های اقتصادی مثل دکتر نجفی و دکتر نیلی و شخصیت مطبوعاتی مثل قوچانی. دست آخر میشه به این تیم جمیله کدیور و محمد‌علی ابطحی رو هم اضافه کرد البته.

تیم مقابل اما متشکل از حزب مشارکتیه که مجموعه‌ای از روشنفکران کم خاصیت و متوسط رو در بر می‌گیره و حزب مجاهدین انقلاب اسلامی که داره در بی خاصیتی تبدیل میشه به نهضت آزادی. تازه این همه‌ی داستان نیست. میرحسین حتی حاضر نیست از مشورت دوستان مشارکتی بهره ببره تا جایی که محمدرضا خاتمی حرفها و دغدغه‌های خودش رو میخواد به زور به آفای کاندیدا نسبت بده. حلقه‌ی اصلی مشاورین میرحسین در واقع جمعی کوچک از دوستان قدیمی حزب جمهوری اسلامیند که امثال برادران بهشتی درش نقش اصلی رو ایفا میکنن. نظرات فرهنگی او حتی به مراتب بیشتر از کروبی ۴ سال پیش به راست ایدئولوژیک پهلو میزنه و این همون آبشخور ایدئولوژیک احمدی‌نژاده. من به افتصاد میرحسین خیلی بدبین نیستم اگرچه به نظرم انتخاب صفدر حسینی و بهزادیان برای برنامه‌ریزی اقتصادی چندان دورنمای دلچسبی نمیده و ایمان میرحسین به اقتصاد چپ کلاسیک رو بیشتر برملا میکنه. مشارکت و مجاهدین هر دو اعلام میکنن که انتظار پست و منصب ندارن و این یعنی میرحسین از همین الان هیچ تضمینی به کسی نمیده چون جاه‌طلب نیست و کسی که جاه‌طلب نیست اهل هزینه دادن هم نیست. به زعم من میرحسین دچار هذیان خودکاریزمابینی است. او از کروبی روشنفکرتره و دنبال ساختن جهان آرمانی خودشه و لزومی نمیبینه از اون جهان آرمانی با منی که احتمالن قراره بهش رای بدم حرف بزنه. من فقط وظیفه دارم آقای روشنفکر رو انتخاب کنم و چارچنگولی بهش اعتماد داشته باشم.

این روزا مد شده که همه چیز رو با انتخابات امریکا مقایسه کنند. همه در گیر و دار اینن که بین کروبی و موسوی کی اوباماست و کی هیلاری. من اما اگر بخوام دست به مقایسه بزنم صرفن دو عدد جان کری (John Kerry) می‌بینم و پرزیدنت به ظاهر نامحبوب که باز گوی ریاست جمهوری رو خواهد برد. دلیل اصلیش هم اینه که برنده شدن به پشتوانه‌ی طبقه‌ی متوسط خاتمی و اوباما می‌طلبه و یک انگیزش هیجانی حسابی که این روزها خبری ازش نیست. میرحسین به طبقه‌ی متوسط باجی نمیده و هیچ وعده‌ای ازش در نمیاد. چرا؟ چون ممکنه وعده‌ی توخالی باشه! این همون کسیه که خواهد گفت خودتون منو انتخاب کردید٬ من که نگفتم کار مهمی از دستم برمیاد. این همون کسیه که هر تلاشی رو برای رسیدن به اهداف عین منت بر سر جامعه هوار میکنه. کروبی هم که چهره‌ی مهیج و دوست داشتنی طبقه متوسط نیست. اصلاح‌طلبان نیاز دارن به آرای خاموش و آرای خاموش دنبال دلایلی بهتر از ترس از احمدی‌نژاد هستند برای شرکت در انتخابات. این یعنی احتمال بیشتر برنده شدن احمدی‌نژاد به پشتوانه‌ی آرای کلیشه‌ای. همون رای‌های طبقات محروم که دنیاشون از قیل و قال سایتهای اصلاح‌طلب و حرفهای روشنفکرانه تهی ست. همون رای‌هایی که جهت ادای تکلیف شرعی به صندوق ریخته میشن و در احمدی‌نژاد هم یک آدم درداشنا می‌بینه. این جواب من به دوستانی ست که رای‌آوری میرحسین رو دلیل پشتیبانی از او میدونن (فارغ از این که من به استناد نظرسنجی‌های موجود اصلن میرحسین رو کاندیدای رای‌آور نمی‌بینم). در شرایط بازی جان کری با جان کری٬ من باز ترجیح میدم پیغام درخواست تغییر رو به گوش اصلاح‌طلبان برسونم تا ۸ سال٬ ۱۲ سال و ۱۶ سال نشه. تغییری هم اگر باید کرد به نظر باید از خود اصلاح‌طلبان آغاز بشه. باید اصلاح‌طلبانی رو بیان که از توصیف و تبیین روشنفکرانه‌ی محدودیت‌های قانونی و فراقانونی عبور کنن و حاضر باشن در مقابل نارسایی ها بایستند.

حرفهای جالبی میزنه عباس عبدی در این مصاحبه. لب کلامش اینه که دوره‌ی حمایت از این و اون گذشته. حامی پروری نکنیم بلکه مشارکت کنیم. یک میدان سیاسته و هرکسی میدان فراختری فراهم کنه آدمهای بیشتری میتونن مشارکت کنند. کروبی میدان وسیعتری رو فراهم کرده. یک چیز مدرنی داره کروبی که کسی تو سیاست ایران توجه نمی‌کنه. کروبی وقتی تصمیم گرفته رییس جمهور بشه٬ دنبال رای شماست و می‌پذیره مطالبات شما رو پاسخ بده. این انتخابات داره به میدان پاسخگویی به مطالبات مردم تبدیل میشه. دیگر کاندیداها میگن ما می‌آییم و دیگران باید از ما حمایت کنند بنابراین دارن به حامی پروری سیاسی دامن میزنن.

گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

with 11 comments

یاران سروش – و بهتر بگوییم؛ شاگردان سروش – که در یکی، دو حزب سیاسی اصلاح‌طلب حضوری موثر دارند پیروزی دوم‌خرداد را پیروزی روشنفکری دینی می‌دانستند اما تصور آنان از روشنفکری دینی در نمادی به‌نام سیدمحمد خاتمی تلخیص می‌شد که استاد سخن بود و با قامت رعنا و سخنان شیوا دل از جمعیت می‌ربود. برای روشنفکری که در مسند قدرت قرار می‌گیرد بیش از عمل، نظر مهم است. مهم نیست که چه تعداد روزنامه بسته می‌شود مهم این است که رئیس‌جمهور با بستن روزنامه‌ها مخالف است. مهم نیست که چه تعداد استاد از تدریس محروم می‌شوند مهم این است که رئیس‌جمهور با منع تدریس اساتید مخالف است. مهم نیست که چند روشنفکر کشته می‌شوند مهم این است که رئیس‌جمهور با قتل روشنفکران مخالف است. مهم نیست که چند دانشجو ستاره‌دار می‌شوند. مهم این است که رئیس‌جمهور با ستاره‌دار شدن دانشجویان مخالف است. مهم نیست که چند کتاب سانسور می‌شود مهم این است که رئیس‌جمهور با سانسور مخالف است. نهایت کاری که چنین رئیس‌جمهور روشنفکری انجام می‌دهد انتشار چند بیانیه و تشکیل چند کمیته برای ثبت در تاریخ است تا آیندگان اسطوره خود را بستایند. رئیس‌جمهوری با این کمالات البته نمی‌تواند لابی هم کند چرا که لابی کار مردمان لابی‌باز است و دون شأن روشنفکران. این رئیس‌جمهور البته اهل شوریدن و برآشفتن و استعفا هم نیست چراکه رادیکالیسم آیین چریک‌هاست نه روشنفکران که اهل بغض و گریه فروخفته و دل‌شکسته و نای‌نی و پیاله می هستند.
همین‌طرز تفکر بود که عصر اصلاح‌طلبی «دینی» را به عصر ناکامی تبدیل کرد. سخنی از کامروایی‌های این عصر نیست که نادیده گرفتن آنها (بهار کتاب و مطبوعات و انتخابات و شوراها و دیپلماسی و عسلویه و حساب ذخیره ارزی و…) عین جفاست. اما این مفهوم اصلاح‌طلبی بود در نزاع ناشی از عدم تمایز روشنفکری و سیاست‌ورزی که از بین رفت و به قدرت‌طلبی تبدیل شد. ما قبل از دوم خرداد می‌خواستیم در انتخابات پیروز شویم تا کاری کنیم اما پس از دوم خرداد همواره سعی می‌کردیم کاری کنیم تا پیروز شویم. تا قبل از دوم خرداد قرار بود با مشارکت سیدمحمد خاتمی در انتخابات و کسب حداقل آرا نهادهای مدنی و حزبی ایجاد و جامعه مدنی و سیاسی را تقویت کنیم پس از آن پیروزی نامنتظره، دولت دایه بلکه ولی جامعه مدنی شد و با پول نفت جامعه مدنی را هم نفتی کردیم و NGOها را به GOها تبدیل کردیم. جنبش دانشجویی را به وزارت کشور صادر کردیم و روشنفکران را بر مسند نشاندیم که نه سیاست‌ورزی می‌کردند و نه روشنگری.

این دو پاراگراف رو از این متن انتخاب کردم که یه جورایی تابلوئه باید نوشته‌ی محمد قوچانی باشه. به زودی بیشتر می‌نویسم درباره‌ی انتخابات. خب من به چه زبونی باید اقرار کنم که گند زدم؟ ساز مورد نظر پست قبل که به دستان آقای حامد نواخته می‌شد٬ اسمش هست صراحی-باس (بم). حافظ همون طور که دوستان هم اشاره کردند از ساخته‌های ناظری است. آدم ناشی فضول وسط بحث چند نفر اکسپرت گیر کنه همین میشه :))

Written by مرده ی نیمه متحرک

می 11, 2009 at 12:07 ب.ظ